گم شود قابض ارواح چنان از ابدان * كه به هر گام ز صمصام تو رهبر گيرد
تيرت آن مرغ در آن معركه كاندر دل خصم * اخگر افروزد و پس جاى در اخگر گيرد
در مدح ميرزا موسى گيلانى
چيست آن بحر كه در جوف صدف جا دارد * نى غلط جا گهرى در دل دريا دارد
آفتابيست پرانديشه كجا ديدستى * آفتابى كه به دل لؤلؤ لالا دارد
دين و دولت را با امن و سلامت جويد * ملك و ملت را بىفتنه و غوغا دارد
رأى دستور ملكزاده اگر نيست چرا * كار ملكش همه بر وفق تقاضا دارد
ميرزا موسى آن كز پى پروردن دين * منكران را به بغل در يد بيضا دارد
كو براور ز پى دعوى و انديشه مدار * همه دانند كه اين معجزه موسى دارد
در مدح و ستايش خاقان مغفور جنت آرامگاه فتحعلى شاه قاجار
به سطح قبهء خضرا چو شد هلال صفر * عيان چو بر گرهى نيلگون خطى از زر
همىنمود بر اين تل آبگون كيوان * چو هندويى كه نشيند فراز خاكستر
به شام تيره ثريا چو عقد دندانى * كه گاه خندهء اهريمن آيدت به نظر
شرر ز اخگر اگر مىشود پديد چرا * نهان شد اخگرى و شد عيان هزار شرر
نمود چرخ ملاعب هزار مهره پديد * چو زير حقهء سيمين نهفت مهرهء زر
شبى چنين و من اندر وداع اهل ديار * شبى چنين و من اندر بسيج راه سفر
كه ناگه آمدم آن ماهروى سيماندام * كه ناگه آمدم آن سروقد سيمينبر
چنان كه آهوى صياد ديدهاى از راه * چنان كه طاير از دام جستهاى از در
پرش ز خون درون در دو چشم خون پالا * چو در پياله جزع اندرون مى احمر
ز باغ عارض خود شاخ سنبل از عناب * همىبكند و به جايش نشاند نيلوفر
گهش قرين به يكى ماه گشت پنج هلال * گهش روان به دو خورشيد شد هزار اختر
گهى دو دست به هم برنهاد و روى بر آن * چنان كه جاى گزيند ميان هاله قمر
به شاخ عاج گهش سيب سيمگون چونان * كه گوى عاج به چوگان سيمگون اندر