تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1423

مساهمون:

ص١٤٢٣
بره و روباه و مور و پشه از نيروى تو * برده و بشكسته گاه زور و هنگام عتاب گردن گرگان چيره گردهء پيلان مست * پنجهء گرگان خيره زهرهء شيران غاب دشمن بىحاصلت را چار چيز اندر جهان * حاصل از به دو وجود آمد الى يوم الحساب دل خروشان همچو بحر و سينه سوزان همچو برق * ديده تر همچون سحاب و خشك لب همچون سرآب بر دگر مورى سليمان را پى حاجت بدر * تحفه‌يى روزى تو را هر روز مىآرد به ناب مرغ بيضه كرم پيله مار مهره نحل نوش * گاو عنبر ظبىنافه شاة بره پيل ناب دشمنانت را به محفل باد تا باشد به بزم * دوستانت را كباب و باده و چنگ و رباب از دل نالان رباب از قامت خم‌گشته چنگ * ز اشك خون پالا شراب از سينهء بريان كباب

در صفت نامه و مدح ابو المعانى نشاط اصفهانى

چيست آن غنچه كه نشكفته ز باد سحر است * غنچه نشنيده كسى كش به صبا پرده درست منت از ريزش ابرش نى و رشح باران * ابر و باران وى از دود دل و چشم تر است گويى از سوز درون و جگر سوخته‌ام * آتشى در دلش افتاده كه دودش به سر است غنچه نىنامه‌يى از مجمر دل سوخته است * غنچه نىنامه‌يى از مجمر خونين جگر است به جنابى كه منش بندهء آزار كشم * به جنابى كه مرا خواجهء بيدادگر است صاحب كلك و نگين آنكه پى رونق ملك * خامه را در كف او نطق و نگين را نظر است گوهر افشاند و در ريزد كلك تو مگر * هوس عادت دست و دلت او را به سر است