من غزلياته
تا نه بر ناوك آهيش نشانم مجمر * چون به تيرم زند از سينه كشد پيكان را
دام دو هزار مرغ وحش است * اين رشته كه بر پراست ما را
گو سنگ مزن كه نحل اميد * عمريست كه بىبرست ما را
نوش لب بين كه لبش هركه به انگشت نمايد * در همه عمر نشيند سر انگشت بخايد
باز از پى خرابى ما از چه مىرسد * سيلى كه صدره آمد و ما را خراب ديد
جهان بىدانه صيد او چه مىكرد * اگر در دام بودش دانهيى چند
نه گرفتار بود هركه فغانى دارد * نالهء مرغ گرفتار نشانى دارد
از نگاهى كام دل عشاق حاصل كردهاند * اين هوسناكان به خود اين كار مشكل كردهاند
عاقلى گويند شد ديوانهء طفلان ولى * گر من آن ديوانهام ديوانه عاقل كردهاند
روزى دو نگهدارش ار دل ببرآيد * يكچند عزيز است كسى كز سفر آيد
گه به حال مرگ و گه خاك ره و گه خوار غير * اين قدر هم دل به عشق نيكوان مايل نبود
راند از بزمم و هركس رسد از ره گويم * جاى تنگست بمان تا كه كسى برخيزد
عشق را چاره محالست و ندانم كه چرا * بيشتر جا به دل مردم بيچارهء كند
نالم به شام هجر و خوشم زان كه عاشقان * شادند از اينكه نالهء مرغ سحر بود
ز نور در شهر غوغاييست گويا * كسى را كودكان ديوانه كردند
و له
به چه عضو تو زنم بوسه نداند چه كند * بر سر سفرهء سلطان چو نشيند درويش
تو به فكر اينكه ز اندر به چه حيلهام برانى * من سادهدل به اين خوش كه گريزگاه دارم
گه دستم از تو بر دل و گاهى بر آسمان * آن فرصتم كجاست كه خاكى به سر كنم
به غير اينكه بپوشد رخ تو از نظرم * چه سود از اينكه نهى آستين به چشم ترم
پنجهء شيران همه در پنجهات * تا چه كند قوت بازوى تو