تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1420

مساهمون:

ص١٤٢٠

من غزلياته

تا نه بر ناوك آهيش نشانم مجمر * چون به تيرم زند از سينه كشد پيكان را دام دو هزار مرغ وحش است * اين رشته كه بر پراست ما را گو سنگ مزن كه نحل اميد * عمريست كه بىبرست ما را نوش لب بين كه لبش هركه به انگشت نمايد * در همه عمر نشيند سر انگشت بخايد باز از پى خرابى ما از چه مىرسد * سيلى كه صدره آمد و ما را خراب ديد جهان بىدانه صيد او چه مىكرد * اگر در دام بودش دانه‌يى چند نه گرفتار بود هركه فغانى دارد * نالهء مرغ گرفتار نشانى دارد از نگاهى كام دل عشاق حاصل كرده‌اند * اين هوسناكان به خود اين كار مشكل كرده‌اند عاقلى گويند شد ديوانهء طفلان ولى * گر من آن ديوانه‌ام ديوانه عاقل كرده‌اند روزى دو نگهدارش ار دل ببرآيد * يك‌چند عزيز است كسى كز سفر آيد گه به حال مرگ و گه خاك ره و گه خوار غير * اين قدر هم دل به عشق نيكوان مايل نبود راند از بزمم و هركس رسد از ره گويم * جاى تنگست بمان تا كه كسى برخيزد عشق را چاره محالست و ندانم كه چرا * بيشتر جا به دل مردم بيچارهء كند نالم به شام هجر و خوشم زان كه عاشقان * شادند از اينكه نالهء مرغ سحر بود ز نور در شهر غوغاييست گويا * كسى را كودكان ديوانه كردند

و له

به چه عضو تو زنم بوسه نداند چه كند * بر سر سفرهء سلطان چو نشيند درويش تو به فكر اينكه ز اندر به چه حيله‌ام برانى * من ساده‌دل به اين خوش كه گريزگاه دارم گه دستم از تو بر دل و گاهى بر آسمان * آن فرصتم كجاست كه خاكى به سر كنم به غير اينكه بپوشد رخ تو از نظرم * چه سود از اينكه نهى آستين به چشم ترم پنجهء شيران همه در پنجه‌ات * تا چه كند قوت بازوى تو
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1420 | رضا قليخان هدايت