و له
زنجيرها گسستم و زلف تو عاقبت * بستم چنان كه عاجزم اكنون برشتهيى
مگشا در به روى عشق كه عشق * چون درآمد برون نشد ز درى
با توام ليك از تو بىخبرم * چون در آيينه چشم بىبصرى
گويم دل از كمند تو خواهد رهيد و تو * خندان نگه بطرهء طرار مىكنى
صد جان به يك نگه نخرى از هجوم خلق * چندين زيان ز گرمى بازار مىكنى
اگرچه گردش چشمت بلاى جان منست * مباد آنكه ز من اين بلا بگردانى
غم تو از پى جان رفت و دوست آن باشد * كه گر به خاك روى آيدت بدمسازى
دلم جاى غم او شد كه مىگفت * نمىگنجد محيطى در حبابى
و له
تو اى اخترنشان ديبا و اى گوهرفشان خارا * سپهرى در تن خورشيد و كانى در بر دريا
همه زيبى مگر اندام يارت بوده ديباگر * همه حسنى مگر روى نگارت بوده نقشآرا
يكى باغى ز سرتاپا شكفته سال و مه ليكن * نديدم باغ را بيجاده گردد خرمىافزا
بدستى آستينت بوسه زن كز شرم آن موسى * كشد در آستين دست ار شود از آستين پيدا
همه فيض الهى بين و انگشتش چو در محفل * همه زور خدايى بين و بازويش چو در هيجا
بيايى دامنت سر سوده كامد گرد نعلينش * عبير جامهء رضوان و عطر دامن حورا
جهانافروز چهرى آشكارا از گريبانت * كز آتش سر به جيب شرم خورشيد جهانآرا
پديد از پيكر گيتىفروزت پيكر خسرو * چنان كآيينهء اسكندر و پيدا در آن دارا
در ستايش خاقان صاحبقران جنت آشيان
چرخ را قدر و زمين را حلم و انجم را ضيا * ملك را زيب و جهان را فخر و عالم را بنا
رزم را فتح و سپه را نظم و دشمن را اجل * بزم را عيش و طرب را ساز و عشرت را نوا
طبع را جود و بيان را حسن و سيرت را شرف * رأى را عزم و زبان را نطق و فكرت را ذكا
جسم را روح و روان را مايه و دل را طرب * مغز را عقل و خرد را معنى و جان را صفا