تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1421

مساهمون:

ص١٤٢١

و له

زنجيرها گسستم و زلف تو عاقبت * بستم چنان كه عاجزم اكنون برشته‌يى مگشا در به روى عشق كه عشق * چون درآمد برون نشد ز درى با توام ليك از تو بىخبرم * چون در آيينه چشم بىبصرى گويم دل از كمند تو خواهد رهيد و تو * خندان نگه بطرهء طرار مىكنى صد جان به يك نگه نخرى از هجوم خلق * چندين زيان ز گرمى بازار مىكنى اگرچه گردش چشمت بلاى جان منست * مباد آنكه ز من اين بلا بگردانى غم تو از پى جان رفت و دوست آن باشد * كه گر به خاك روى آيدت بدمسازى دلم جاى غم او شد كه مىگفت * نمىگنجد محيطى در حبابى

و له

تو اى اخترنشان ديبا و اى گوهرفشان خارا * سپهرى در تن خورشيد و كانى در بر دريا همه زيبى مگر اندام يارت بوده ديباگر * همه حسنى مگر روى نگارت بوده نقش‌آرا يكى باغى ز سرتاپا شكفته سال و مه ليكن * نديدم باغ را بيجاده گردد خرمىافزا بدستى آستينت بوسه زن كز شرم آن موسى * كشد در آستين دست ار شود از آستين پيدا همه فيض الهى بين و انگشتش چو در محفل * همه زور خدايى بين و بازويش چو در هيجا بيايى دامنت سر سوده كامد گرد نعلينش * عبير جامهء رضوان و عطر دامن حورا جهان‌افروز چهرى آشكارا از گريبانت * كز آتش سر به جيب شرم خورشيد جهان‌آرا پديد از پيكر گيتىفروزت پيكر خسرو * چنان كآيينهء اسكندر و پيدا در آن دارا

در ستايش خاقان صاحبقران جنت آشيان

چرخ را قدر و زمين را حلم و انجم را ضيا * ملك را زيب و جهان را فخر و عالم را بنا رزم را فتح و سپه را نظم و دشمن را اجل * بزم را عيش و طرب را ساز و عشرت را نوا طبع را جود و بيان را حسن و سيرت را شرف * رأى را عزم و زبان را نطق و فكرت را ذكا جسم را روح و روان را مايه و دل را طرب * مغز را عقل و خرد را معنى و جان را صفا