تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1418

مساهمون:

ص١٤١٨
ز مشكين گيسويت دل خواست مويى * كز آن مو ماندش در مغز بويى تو بر كام دلم زان تار گيسو * فرستادى برم يك حلقهء مو ز گيسويى نمودى حلقه‌يى كم * كه تارى زو همىارزد به عالم درون نامه موى خود نهادى * وزان مو طاقتم بر باد دادى چو ديدم تار آن مشكين سلاسل * مرا ديوانه‌سان شوريده شد دل چه مو بود اينكه مغزم عنبرين كرد * لبالب دامنم از مشك چين كرد تو گويى حلقهء آن موى دلبند * مرا با رشتهء جان داشت پيوند نبستى در طراز گوهر او را * نيالودى به مشك و عنبر او را درين رحمت كه فرمودى به حالم * ز دل غم رفت و از خاطر ملالم چو فصلش اين كند وصلش چه باشد * چو فرعش اين بود اصلش چه باشد من اكنون موى خود بستم به مويت * بدين معنى فرستادم به سويت به يك مه كرد هجرانت هلاكم * به سالى گر كشد يك‌مشت خاكم چه باشد اى بت شيرين شمايل * كت آيد دل به طوف كعبه مايل به آهنگ حجاز از اين ره راست * بيا بنگر چه شور و ناله برپاست ز چهرى خوش‌تر از صبح نشابور * به يك فن در عراق و اصفهان شور رهاوى از طرب در راه سر كن * به عشاق حسينى خو نظر كن تو كز خون دلم بسته نگارى * بهر ره رو نمايى بختيارى چو مه در هر مقامى نورگستر * چه بغداد و چه تبريز و چه شوشتر تو را آوازهء حسن دل‌فروز * دوصد ره خوش‌تر از آواز نوروز شده بختت همايون رخ خجسته * لبت شور جهان زلفت شكسته حدىخوانان ببين در وادى نجد * شترها جمله چون زنگوله در وجد نواى حاجيان از شوق در راه * ز گردون بر زمين زيرافكن ماه بزرگ و كوچك از شورت نواخوان * پى قرب تو جان آورده قربان پريوش سوى تخت جم بكش رخت * چو شه نازى كن از منصورى بخت روان بنگر ز چشمم چشمهء خون * چو اندر ماوراءالنهر جيحون