ز مشكين گيسويت دل خواست مويى * كز آن مو ماندش در مغز بويى
تو بر كام دلم زان تار گيسو * فرستادى برم يك حلقهء مو
ز گيسويى نمودى حلقهيى كم * كه تارى زو همىارزد به عالم
درون نامه موى خود نهادى * وزان مو طاقتم بر باد دادى
چو ديدم تار آن مشكين سلاسل * مرا ديوانهسان شوريده شد دل
چه مو بود اينكه مغزم عنبرين كرد * لبالب دامنم از مشك چين كرد
تو گويى حلقهء آن موى دلبند * مرا با رشتهء جان داشت پيوند
نبستى در طراز گوهر او را * نيالودى به مشك و عنبر او را
درين رحمت كه فرمودى به حالم * ز دل غم رفت و از خاطر ملالم
چو فصلش اين كند وصلش چه باشد * چو فرعش اين بود اصلش چه باشد
من اكنون موى خود بستم به مويت * بدين معنى فرستادم به سويت
به يك مه كرد هجرانت هلاكم * به سالى گر كشد يكمشت خاكم
چه باشد اى بت شيرين شمايل * كت آيد دل به طوف كعبه مايل
به آهنگ حجاز از اين ره راست * بيا بنگر چه شور و ناله برپاست
ز چهرى خوشتر از صبح نشابور * به يك فن در عراق و اصفهان شور
رهاوى از طرب در راه سر كن * به عشاق حسينى خو نظر كن
تو كز خون دلم بسته نگارى * بهر ره رو نمايى بختيارى
چو مه در هر مقامى نورگستر * چه بغداد و چه تبريز و چه شوشتر
تو را آوازهء حسن دلفروز * دوصد ره خوشتر از آواز نوروز
شده بختت همايون رخ خجسته * لبت شور جهان زلفت شكسته
حدىخوانان ببين در وادى نجد * شترها جمله چون زنگوله در وجد
نواى حاجيان از شوق در راه * ز گردون بر زمين زيرافكن ماه
بزرگ و كوچك از شورت نواخوان * پى قرب تو جان آورده قربان
پريوش سوى تخت جم بكش رخت * چو شه نازى كن از منصورى بخت
روان بنگر ز چشمم چشمهء خون * چو اندر ماوراءالنهر جيحون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1418
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤١٨