تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1417

مساهمون:

ص١٤١٧
بو كه ز ضحاك تير مه بستاند * داد مرا عدل شاه همچو فريدون جامهء پشمينه نى ميسر و مىبود * كرتهء الوان مرا ز ديبه واكسون خرقهء سنجاب و خز مراست مهيا * ليك بود نزد وام‌خواهان مرهون گر سيكى نيم‌گرم دارم خوش نيست * هيمهء خشكى كه برفروزم كانون مرد غنى گر بود معيل درين شهر * گردد محتاج اگرچه باشد قارون

من مثنوياته

الا اى لاله‌رخسار سمن‌بوى * غزال مشك مو ماه سخنگوى گل گوينده خورشيد قدح‌نوش * بت جاندار ماه پرنيان‌پوش دو گيسويت دو دام تاب داده * دو ابرويت دو تيغ آبداده رخت رنگين‌تر از بستان شداد * دلت سنگين‌تر از سندان فولاد نكويى خانه‌زاد ماه رويت * زيارتگاه جانها خاك كويت پرى در زير زلفت خانه كرده * پرى را حسن تو ديوانه كرده سر زلف تو در هر چين و هر تار * نهفته صد هزاران چين و تاتار كمان‌وار ابروى پيوسته دارى * به هر مويش خدنگى بسته دارى در ايوان شمع و بر بام آفتابى * به عارض گل به خوشبويى گلابى غلام خال مشكين تو عنبر * به گرد ماهت از عنبر دو چنبر دو گيسويت شب قدر است و رخ بدر * بسى طرفه است بدر اندر شب قدر سيه‌خالت به زير زلف پرتاب * تو گويى هست هندويى رسن‌تاب به گيسويت كه دست‌آويز جانست * به ياقوت تو كان قوت روانست كه از هجرت دلى پردرد دارم * سرشكى گرم و آهى سرد دارم چو مويت خاطرى دارم مشوش * همىپيچم به خود چون مو در آتش ز هجر موى تو چون موى در تاب * درونم پرز آتش ديده پرآب سر مويى شدم تا از برت دور * شدم چون تار مويت زار و رنجور طلب كردم ز گيسوى تو تارى * كه ماند از تو پيشم يادگارى