بو كه ز ضحاك تير مه بستاند * داد مرا عدل شاه همچو فريدون
جامهء پشمينه نى ميسر و مىبود * كرتهء الوان مرا ز ديبه واكسون
خرقهء سنجاب و خز مراست مهيا * ليك بود نزد وامخواهان مرهون
گر سيكى نيمگرم دارم خوش نيست * هيمهء خشكى كه برفروزم كانون
مرد غنى گر بود معيل درين شهر * گردد محتاج اگرچه باشد قارون
من مثنوياته
الا اى لالهرخسار سمنبوى * غزال مشك مو ماه سخنگوى
گل گوينده خورشيد قدحنوش * بت جاندار ماه پرنيانپوش
دو گيسويت دو دام تاب داده * دو ابرويت دو تيغ آبداده
رخت رنگينتر از بستان شداد * دلت سنگينتر از سندان فولاد
نكويى خانهزاد ماه رويت * زيارتگاه جانها خاك كويت
پرى در زير زلفت خانه كرده * پرى را حسن تو ديوانه كرده
سر زلف تو در هر چين و هر تار * نهفته صد هزاران چين و تاتار
كمانوار ابروى پيوسته دارى * به هر مويش خدنگى بسته دارى
در ايوان شمع و بر بام آفتابى * به عارض گل به خوشبويى گلابى
غلام خال مشكين تو عنبر * به گرد ماهت از عنبر دو چنبر
دو گيسويت شب قدر است و رخ بدر * بسى طرفه است بدر اندر شب قدر
سيهخالت به زير زلف پرتاب * تو گويى هست هندويى رسنتاب
به گيسويت كه دستآويز جانست * به ياقوت تو كان قوت روانست
كه از هجرت دلى پردرد دارم * سرشكى گرم و آهى سرد دارم
چو مويت خاطرى دارم مشوش * همىپيچم به خود چون مو در آتش
ز هجر موى تو چون موى در تاب * درونم پرز آتش ديده پرآب
سر مويى شدم تا از برت دور * شدم چون تار مويت زار و رنجور
طلب كردم ز گيسوى تو تارى * كه ماند از تو پيشم يادگارى