لشكر بغض و نفاق و بخل و خديعت * برده به مهر و صفا و صدق شبيخون
زيرا كاندر طوارق حدثان نيست * يارى كو گويدت كه حالت تو چون
گردد قارون هرآنكه آمد ديوث * آمده مأمون هرآنكه باشد مابون
اطلسپوش است آن ز فرج زن و دخت * روزىخوار است اين ز روزنهء كون
آن يك دارد به كام سادهء گلرخ * اين يك ريزد به جام بادهء گلگون
ديدم زينسان يكى به فر سكندر * بل ز سكندر به حشمت آمده افزون
منطقه ز الماس بسته چيست نشسته * بر زبر زين زر به كوههء ارغون
گفتم باشد مگر به مسخره ولاغ * زادهء چنگيز خان و نامش ارغون
ور نه سزاوار نيست غير شهان را * زينسان رفتن به بارگاه همايون
مالك ملك عقار هر خس و هر خار * صاحب يسر و يسار هر دنى و دون
كار پريشان مرا چو طرهء ليلى است * بلكه پريشيدهتر ز حالت مجنون
گنج قناعت مرا دو صدره خوشتر * تا كه به ذلت هزار گنج چو قارون
رازق و واهب چو كردگار جهان است * هيچ نبايد تو را دفينه و مخزون
چون كرم او ذخيره سقم و علل را * هست شفاگو مباش موجز و قانون
چون بود امراض را طبيب خداوند * چيست طبرزد ترا و كيست طبرخون
نزد على ولى كه مهر و ولايش * با گلم اندر الست آمده معجون
قيمت كالاى حاجت آبروى تست * مشترى ار غير اوست باشى مغبون
گر كنم اظهار حالتى كه مرا هست * نيست بر به خردان مخالف قانون
زيرا مسئول دوستان و محبان * در بر وى با اجابت آمده مقرون
مقتضى همت و جبلت ذاتيش * هست به حاجتروايى هه مفتون
كيوان چون خاكروب درگه او شد * آمده جاهش ز مهر و مشترى افزون
اى كه قباى بزرگوارى و سودد * آمده بر قامت جلالت موزون
عاريت از رأى تست نور مه و خور * پايهء قدر تو بر ز ذروهء گردون
سردى دى با من آن كند كه همىكرد * با تن گيلانيان شرارهء طاعون
خنجر ضحاك تير با جم جسمم * ساخته كارى كه در رگم نبود خون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1416
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤١٦