تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1416

مساهمون:

ص١٤١٦
لشكر بغض و نفاق و بخل و خديعت * برده به مهر و صفا و صدق شبيخون زيرا كاندر طوارق حدثان نيست * يارى كو گويدت كه حالت تو چون گردد قارون هرآن‌كه آمد ديوث * آمده مأمون هرآن‌كه باشد مابون اطلس‌پوش است آن ز فرج زن و دخت * روزىخوار است اين ز روزنهء كون آن يك دارد به كام سادهء گل‌رخ * اين يك ريزد به جام بادهء گلگون ديدم زين‌سان يكى به فر سكندر * بل ز سكندر به حشمت آمده افزون منطقه ز الماس بسته چيست نشسته * بر زبر زين زر به كوههء ارغون گفتم باشد مگر به مسخره ولاغ * زادهء چنگيز خان و نامش ارغون ور نه سزاوار نيست غير شهان را * زين‌سان رفتن به بارگاه همايون مالك ملك عقار هر خس و هر خار * صاحب يسر و يسار هر دنى و دون كار پريشان مرا چو طرهء ليلى است * بلكه پريشيده‌تر ز حالت مجنون گنج قناعت مرا دو صدره خوش‌تر * تا كه به ذلت هزار گنج چو قارون رازق و واهب چو كردگار جهان است * هيچ نبايد تو را دفينه و مخزون چون كرم او ذخيره سقم و علل را * هست شفاگو مباش موجز و قانون چون بود امراض را طبيب خداوند * چيست طبرزد ترا و كيست طبرخون نزد على ولى كه مهر و ولايش * با گلم اندر الست آمده معجون قيمت كالاى حاجت آبروى تست * مشترى ار غير اوست باشى مغبون گر كنم اظهار حالتى كه مرا هست * نيست بر به خردان مخالف قانون زيرا مسئول دوستان و محبان * در بر وى با اجابت آمده مقرون مقتضى همت و جبلت ذاتيش * هست به حاجت‌روايى هه مفتون كيوان چون خاكروب درگه او شد * آمده جاهش ز مهر و مشترى افزون اى كه قباى بزرگوارى و سودد * آمده بر قامت جلالت موزون عاريت از رأى تست نور مه و خور * پايهء قدر تو بر ز ذروهء گردون سردى دى با من آن كند كه همىكرد * با تن گيلانيان شرارهء طاعون خنجر ضحاك تير با جم جسمم * ساخته كارى كه در رگم نبود خون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1416 | رضا قليخان هدايت