خالى عيان به گوشهء لب بودش آنچنان * هندو كنار چشمهء حيوان كند وطن
نرگس به لاله بودش و در لاله مشكناب * در مشكناب غنچهء سورى بدش دهن
زان تودهتوده عنبرم آمد همىشگفت * كاميخته است با گل نسرين و ياسمن
لعل لبانش چشمهء حيوان و كس نديد * اندر ميان چشمهء حيوان در عدن
بر رخ عرق نشسته و بر ابروانش چين * خشم آوريده گفتى با من همى سخن
تا چند از شواشو اين نيلگون سپهر * باشى به گونهگونه آزار ممتحن
تا چند از روارو اين دهر بىثبات * بر تن بپوشى از غم و اندوه پيرهن
بشتاب سوى درگه شاهنشه زمان * بگراى سوى بارگه ظل ذو المنن
كيهان خداى ناصر دين شاه كز نخست * مرغ ظفر به نام همايونش بالزن
زو يك نظاره بارهء چرخست و ولوله * زو يك اشاره بام سپهر است و بومهن
گاه سخط به نظرهء قهر آرد از نظر * بر روشنان منظر اين طارم كهن
گردآورد بسان پرن افتراق نعش * بپراكند بنات صفت مجمع پرن
اى خسروى كه من سخاى تو را به دهر * جز ذات ذو المنن همه آفاق مرتهن
با تو اگر به كينه سگالى سرآورند * اين تودهء زمين و مر اين چرخ ديودن
سازى به روز رزم به كيوانش هم قرين * آرى به گاه كينه به قارونش مقترن
ز اقطار حشمت تو به قطرى كجا رسد * آيد هزار قرن گر افلاك دورزن
مدحتسرايى تو به طبع سخنسراى * چون نطق در زبان بود و روح در بدن
پروردهء عنايت شاهم ازآنجهت * زيبد مرا تفاخر بر خلق اين زمن
و له
پيرى و سرما و نامرادى و افيون * مهلك مرد است اگرچه هست فلاطون
اين تن لاغر به بحر عجز تواند * در شكم حوت فاقه بود چو ذو النون
ليك بر كس جبين عجز نسايد * واثق باشد به عون خالق بىچون
سفسطه و لعبت است اكنون ممدوح * فلسفه و حكمت است اكنون مطعون
شخص وفادارى و صفا و مروت * سلسله در گردن و مقيد و مسجون