تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1415

مساهمون:

ص١٤١٥
خالى عيان به گوشهء لب بودش آن‌چنان * هندو كنار چشمهء حيوان كند وطن نرگس به لاله بودش و در لاله مشكناب * در مشكناب غنچهء سورى بدش دهن زان توده‌توده عنبرم آمد همىشگفت * كاميخته است با گل نسرين و ياسمن لعل لبانش چشمهء حيوان و كس نديد * اندر ميان چشمهء حيوان در عدن بر رخ عرق نشسته و بر ابروانش چين * خشم آوريده گفتى با من همى سخن تا چند از شواشو اين نيلگون سپهر * باشى به گونه‌گونه آزار ممتحن تا چند از روارو اين دهر بىثبات * بر تن بپوشى از غم و اندوه پيرهن بشتاب سوى درگه شاهنشه زمان * بگراى سوى بارگه ظل ذو المنن كيهان خداى ناصر دين شاه كز نخست * مرغ ظفر به نام همايونش بال‌زن زو يك نظاره بارهء چرخست و ولوله * زو يك اشاره بام سپهر است و بومهن گاه سخط به نظرهء قهر آرد از نظر * بر روشنان منظر اين طارم كهن گردآورد بسان پرن افتراق نعش * بپراكند بنات صفت مجمع پرن اى خسروى كه من سخاى تو را به دهر * جز ذات ذو المنن همه آفاق مرتهن با تو اگر به كينه سگالى سرآورند * اين تودهء زمين و مر اين چرخ ديودن سازى به روز رزم به كيوانش هم قرين * آرى به گاه كينه به قارونش مقترن ز اقطار حشمت تو به قطرى كجا رسد * آيد هزار قرن گر افلاك دورزن مدحت‌سرايى تو به طبع سخن‌سراى * چون نطق در زبان بود و روح در بدن پروردهء عنايت شاهم ازآن‌جهت * زيبد مرا تفاخر بر خلق اين زمن

و له

پيرى و سرما و نامرادى و افيون * مهلك مرد است اگرچه هست فلاطون اين تن لاغر به بحر عجز تواند * در شكم حوت فاقه بود چو ذو النون ليك بر كس جبين عجز نسايد * واثق باشد به عون خالق بىچون سفسطه و لعبت است اكنون ممدوح * فلسفه و حكمت است اكنون مطعون شخص وفادارى و صفا و مروت * سلسله در گردن و مقيد و مسجون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1415 | رضا قليخان هدايت