تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1414

مساهمون:

ص١٤١٤
به سيم صاعقه چون اين خبر رسيد به مير * حسام سلطنه فخر اعاظم و اشراف اگر سرايم كز چشمهاى حق‌بينش * روان ز اشك يكى جوى كرد نيست گزاف در آن ليالى از اين خبر چو لاله نمود * ز خون ديده همى رنگ جانب و اطراف اگر برادرى اينست در زمانه نديد * كسى برادر چون او به معرض انصاف به قصد معتمد الدوله گر شفا يابد * سجل نمود طوامير خير از اوقاف حسام كيست يكى آسمان فضل و هنر * كه تير چرخش گويد محامد اوصاف رموز چالش از وى همىبياموزند * هزار رستم و اسفنديار روز مصاف عدو به دوزخ چون تير او جهد ز كمان * دوپاره خصم چو تينش برون شود ز غلاف عجب مدار ز تيغ وى ار بود لاغر * كه لاغر است هرآنكش مدام هست رعاف بزرگ ميرا آنى تو كز حصافت رأى * به آب آتش حكم تو مىدهد ايلاف اگر به رفع رعاف تو زر به مژده دهند * به مژده سر دهم و نيست باللَّه اين به خلاف و گر سرايم مهر سپهر چون گويى است * به جيب جاه تو حرفى نگفته‌ام به گزاف هرآنچه بر همه پوشيده از علوم و حكم * ز رأى روشن تو كرد بايد استنكاف به مهر مىگو با رأى او ز نور مبال * به چرخ مىخوان با رفعتش ز اوج ملاف فخار خلق به مال و تو را به خلق بلى * فخار مار به دندان و آهوى است از ناف به شعر مادح تو شاعران ثنا گويند * هزار عيب اگر باشدش به ردف و زحاف عروس دهر كه هردم بر يكى است چو كشت * به نام خادم او برگرفته راه عفاف نه منشى طبرى عاجز است در وصفت * كه عاجزند ز وصفت هزار چون وصاف هميشه تا كه فروتر ز شين آمده سين * مدام تا كه فزون‌تر ز كاف آمده قاف هماره حافظ جان تو سورهء ياسين * هميشه حارس جاه تو سورهء اعراف

در مدحت حضرت سلطان السلاطين سلطان ناصر الدّين شاه

آمد بر من آن ختنى ترك سيم‌تن * رخ چون مه دوهفته و در زلف صدشكن چون روى ماه او نبود مه به آسمان * چون سرو قد او نشود سرو در چمن آنجا كه جعد پرشكنش هرچه پيچ‌وتاب * و آنجا كه چشم پرفتنش هرچه مكر و فن