تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1403

مساهمون:

ص١٤٠٣
از وسوسهء اهرمن و ديو غلطكار * حالى ز در توبه و آيين ستغفار خاكى به دهن افكن و بر ديدهء شيطان * زد تيغ عدو سوز به هر حمله چو خورشيد وان قوم سيه‌روى ز جان آمده نوميد * بس ضربت كارى كه ز نامرد كسان ديد در خون خود آزاده و مردانه بغلطيد * وز هاتف غيبى علم اللّه چو بشنيد كاشتافت ازين بقعه به سرمنزل جاويد * خوش آنكه شتابد به‌سوى رحمت يزدان افتاد چو از ضربت آن فرقهء بىباك * بر خاك بهين پيكر آن شير غضبناك جا كرد چو بر روى زمين آن بدن پاك * افزود بسى در شرف و مرتبهء خاك آمد به سر كشتهء او سيد لولاك * مىساخت به صد رأفت خون از رخ وى پاك خونى كه روانست هنوز از رگ شريان * رو كرد ظهير اسدىزادهء حسان زى آن گله روبه چون ضيغم غژمان * مىگفت كه امروز من و عرصهء ميدان من فارس مىدانم نى جالس ايوان * حالى كه ز سلطان به جهاد آمده فرمان فرمودهء يزدان شمرم گفتهء سلطان * وز گفتهء سلطان نگرم طاعت يزدان ناگاه بحير آن پسر اوس جفاكار * بنمود ز كين حمله بر آن يك‌تنه سردار وز هر طرف آمد به تنش ضربت بسيار * كامد تن آن گرد سرافراز نگونسار بس فخر همىكرد بحير از در اين كار * گفتا خردش ويلك ازين كرده و كردار وان بىخرد از كرده همىگشت پشيمان * از بهر نمازش سوى حق روى نياز است زى كعبه كند چهره و خود كعبهء راز است * قربان نيازى كه از آن مايهء ناز است سلطان عراق است و شهنشاه حجاز است * تا اوست در رحمت حق بر همه باز است بل ذات رحيم است و بود معنى رحمان * ز اخبار رسيد است بدين‌گونه روايت چون گريه كند شيعه ز آغاز حكايت * مرويست كه آن فرقهء بىفهم و درايت كافراشته در ظلم و ستم يكسره رايت * مهلت نبدادند به سلطان ولايت كز بهر نماز آن گهر بحر هدايت * همراز شود با گهر هادى ديان