از وسوسهء اهرمن و ديو غلطكار * حالى ز در توبه و آيين ستغفار
خاكى به دهن افكن و بر ديدهء شيطان * زد تيغ عدو سوز به هر حمله چو خورشيد
وان قوم سيهروى ز جان آمده نوميد * بس ضربت كارى كه ز نامرد كسان ديد
در خون خود آزاده و مردانه بغلطيد * وز هاتف غيبى علم اللّه چو بشنيد
كاشتافت ازين بقعه به سرمنزل جاويد * خوش آنكه شتابد بهسوى رحمت يزدان
افتاد چو از ضربت آن فرقهء بىباك * بر خاك بهين پيكر آن شير غضبناك
جا كرد چو بر روى زمين آن بدن پاك * افزود بسى در شرف و مرتبهء خاك
آمد به سر كشتهء او سيد لولاك * مىساخت به صد رأفت خون از رخ وى پاك
خونى كه روانست هنوز از رگ شريان * رو كرد ظهير اسدىزادهء حسان
زى آن گله روبه چون ضيغم غژمان * مىگفت كه امروز من و عرصهء ميدان
من فارس مىدانم نى جالس ايوان * حالى كه ز سلطان به جهاد آمده فرمان
فرمودهء يزدان شمرم گفتهء سلطان * وز گفتهء سلطان نگرم طاعت يزدان
ناگاه بحير آن پسر اوس جفاكار * بنمود ز كين حمله بر آن يكتنه سردار
وز هر طرف آمد به تنش ضربت بسيار * كامد تن آن گرد سرافراز نگونسار
بس فخر همىكرد بحير از در اين كار * گفتا خردش ويلك ازين كرده و كردار
وان بىخرد از كرده همىگشت پشيمان * از بهر نمازش سوى حق روى نياز است
زى كعبه كند چهره و خود كعبهء راز است * قربان نيازى كه از آن مايهء ناز است
سلطان عراق است و شهنشاه حجاز است * تا اوست در رحمت حق بر همه باز است
بل ذات رحيم است و بود معنى رحمان * ز اخبار رسيد است بدينگونه روايت
چون گريه كند شيعه ز آغاز حكايت * مرويست كه آن فرقهء بىفهم و درايت
كافراشته در ظلم و ستم يكسره رايت * مهلت نبدادند به سلطان ولايت
كز بهر نماز آن گهر بحر هدايت * همراز شود با گهر هادى ديان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1403
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٠٣