تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1400

مساهمون:

ص١٤٠٠
كم گو غزل به ياد غزالان مشك‌مو * كم ران سخن به وصف ظريفان سيم‌بر داراى هوشى ار تو بيان كن كه چون شدند * داراى تخت‌گستر و هوشنگ تاجور درداد آن به زارى در گور تيره‌تن * بنهاد اين به خوارى بر خاك خيره‌سر چون خون دل خورى پى لعل و عقيق كان * خونى فسرده آمد اندر دل حجر هشدار كآنچه كردى ز آثار غفلت است * غير از ثناى ذات خداوند دادگر

هم از قصايد سابقهء اوست كه در مدح گفته

اى فلك جاه آسمان خرگاه * اى مهين بانوى سرادق شاه از تو پيوسته روى بخت سفيد * وز تو همواره روز خصم سياه مهر حكم تو حرز بازوى چرخ * طوق طوع تو زيب گردن ماه اى كه سياح فكر مىنارد * كرد در بحر مدحت تو شناه شد بلندى و پستى خصمت * گه سردار و گاه در بن چاه بيش ازين جاه و پايه ممكن نيست * گويم ار حق تو را فزايد جاه طاعتى كاندر آن رضاى تو نيست * بىگمان به ز طاعتست گناه مىنجويد عدو محبت تو * برنيايد ز شوره مهر گياه آز را گاه زرفشانى تو * برگدازد بدن چو زر در كاه خصم را چالش است با تو و چرخ * از تعجب بمانده در قهقاه زان كه داند اثر چه خواهد داشت * حملهء شير و حيلهء روباه سخن اندر جهان روا نبود * جز به مدح تو هين سخن كوتاه

در تتبع قصيدهء حكيم ناصر خسرو گفته

نايافته رسم و راه عشق او * چون گويى لا إله الا هو جادوى زمانه خود تويى از مكر * تا كى نالى ز حيلهء جادو زنهار كه بر جهان نبندى دل * چونان كه به شاخ نخل بر راسو كاين زال ببرده دست از دستان * وين ديو ربوده برز از برزو امروز كشيد تن به خاك اندر * آنكش به فلك رسد سر ديرو