كم گو غزل به ياد غزالان مشكمو * كم ران سخن به وصف ظريفان سيمبر
داراى هوشى ار تو بيان كن كه چون شدند * داراى تختگستر و هوشنگ تاجور
درداد آن به زارى در گور تيرهتن * بنهاد اين به خوارى بر خاك خيرهسر
چون خون دل خورى پى لعل و عقيق كان * خونى فسرده آمد اندر دل حجر
هشدار كآنچه كردى ز آثار غفلت است * غير از ثناى ذات خداوند دادگر
هم از قصايد سابقهء اوست كه در مدح گفته
اى فلك جاه آسمان خرگاه * اى مهين بانوى سرادق شاه
از تو پيوسته روى بخت سفيد * وز تو همواره روز خصم سياه
مهر حكم تو حرز بازوى چرخ * طوق طوع تو زيب گردن ماه
اى كه سياح فكر مىنارد * كرد در بحر مدحت تو شناه
شد بلندى و پستى خصمت * گه سردار و گاه در بن چاه
بيش ازين جاه و پايه ممكن نيست * گويم ار حق تو را فزايد جاه
طاعتى كاندر آن رضاى تو نيست * بىگمان به ز طاعتست گناه
مىنجويد عدو محبت تو * برنيايد ز شوره مهر گياه
آز را گاه زرفشانى تو * برگدازد بدن چو زر در كاه
خصم را چالش است با تو و چرخ * از تعجب بمانده در قهقاه
زان كه داند اثر چه خواهد داشت * حملهء شير و حيلهء روباه
سخن اندر جهان روا نبود * جز به مدح تو هين سخن كوتاه
در تتبع قصيدهء حكيم ناصر خسرو گفته
نايافته رسم و راه عشق او * چون گويى لا إله الا هو
جادوى زمانه خود تويى از مكر * تا كى نالى ز حيلهء جادو
زنهار كه بر جهان نبندى دل * چونان كه به شاخ نخل بر راسو
كاين زال ببرده دست از دستان * وين ديو ربوده برز از برزو
امروز كشيد تن به خاك اندر * آنكش به فلك رسد سر ديرو