باشيد ز فرمان خدا يكسره آگه * كاندر ره پيمان خداوند منزه
فردا همه آغشته به خونيم على اللّه * تا باز رود آنكه بود واقف درگه
كاين درگه عشق است و حقش حاجب و دربان * تا هست شب و بر سر دستست سياهى
از بيعت ما دست كشد يار و سپاهى * فردا هنرى بايد با عهد الهى
در معركهء عشق هنرمند پناهى * درد و الم شيعه شود نامتناهى
شمر از سر من دور كند افسر شاهى * هركس سر خود گيرد ز آزادى پيمان
هركس كه مرا يار پى سيم و زر آمد * صد حيف كه بس همت او مختصر آمد
تا باز رود كابله و كوته نظر آمد * چون عيسيم از صحبت احمق حذر آمد
اين رتبه كجا درخور هر بىهنر آمد * كايين ره شاهپرستى دگر آمد
هو بوالهوسى را نرسد دم زدن از آن * افسوس بر آن قوم كه پيمان بشكستند
پيمان بشكستند و دل فاطمه خستند * ز اخيار بريدند و به اشرار ببستند
گم كرده ره حق و ره باطل جستند * وز پادشه خويش چنان عهد گسستند
كز غصه دل شاهپرستان بشكستند * اى واى بر آن كو شكند بيعت سلطان
آن حجت يزدان ز پى حجت مردم * چون بود ز حق معدن احسان و ترحم
نى از روش عجز و نه از روى تظلم * برزد به زمين نيزه و آمد به تكلم
كاى قوم دغا حق پيمبر نشود گم * اى معنى اهريمن و اى صورت مردم
مردود حق و راندهء درگاه سليمان * آيا ز شما ديوان صاحبنظرى هست
بنياد شناسندهء يزدان گهرى هست * آيا كه درين ظلمت تابان قمرى هست
وز زمرهء نااهلان اهل هنرى هست * بر خشكى لعل لب ما جرع ترى هست
فرمودهء يزدان را آيا اثرى هست * در جان شما اهرمن بىدل و بىجان
پس گفت ابا خويش كه اى عبد جفاكار * با زادهء پيغمبر ما چيست تو را كار
كامروز حسين است به حق حجت دادار * مولا و شفيع است در اين دار و در آن دار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1402
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٠٢