نيكو بياموخت چنان كه اكنون در مدرسهء دار الفنون نوآموزان را آموزگار و خليفهء اين خط و لغت دشوار است چون روزگارى به هوا و هوس بگذاشت از مشتهيات دنيوى دل برداشت به فكر خاتمت كار و فايدت طبع غوايت شعار افتاد و بهترين كارى كه كفارهء مدايح ناواجب گذشته تواند بود مدح و منقبت حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم و مرثيهء امام والامقام حضرت سيد الشهداء و شهداى راه خدا دانسته و مسمطات در مراثى گفته چند بند از مسمطش بعد از اين قصايد نگاشته خواهد شد الحق طرزى تازه و بديع و اشعارش بلند و بيانش فصيح است و از آن جمله است :
از قصايد اوست كه در اظهار طلب و موعظه گفته
گمكردهره به وادى آزيم پىسپر * هين رهنماى از كرم اى خضر راهبر
بيمى نبودى از خطر راه كردمى * از صبر و از قناعت اگر توشهء سفر
افغان من از اينكه درين دشت پربلا * فرياد من ازينكه درين كوى با خطر
فرصت نداد چرخ كه خارى كنم ز پاى * مهلت نداد مرگ كه خاكى كنم به سر
بشكست شاخ عيشم و از كيد چرخ نيست * كز خويشتن همىشكند شاخ بارور
روزى گرفته بودم خوش دامن خرد * كاى اهل راه را تو قلاووز و راهبر
اى ذات تو به معنى همخانهء ملك * وى شخص تو به صورت همسايهء بشر
چون بركنم ز مهر جهان دل كه شاهديست * دلبند و دلفريب و دلآشوب و لشكر
گه خواندم به صعب رهى كاينت جلب نفع * گه راندم به ژرف چهى كاينت دفع ضر
راهى كه گشته دروى تنها بسى هبا * چاهى كه رفته در وى جانها بسى هدر
وقت است كم ز كيدش يارى دهى ز لطف * چون نيست جز به عون تو بر وى مرا ظفر
بگشاد لب به خنده و گفت اين حديث نغز * بشنو ز من كه رستى زين بوك و زين مگر
تسبيح اگرت دام ره و مايهء غرور * ز نار اگرت بند دل و مانع گذر
بنديش هان بديدهء تحقيق و هركدام * كت مانع ره است بدل كن به يكديگر
دانى چو آخر از مدد پنجهء قضا * بينى چه آخر از اثر كينهء قدر
خواهد سپرد گردون مشك تو را به سيم * خواهد فروخت گيتى سيم تو را به زر