تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1396

مساهمون:

ص١٣٩٦
نهرهاى جنت رويش همىآيد برويم * چهرهء او جنت است و روى من انهار دارد آن زره گر طرهء داود فعلش بين به عارض * كو چو ابراهيم آتش را به خود گلزار دارد كافر است آن زلف و آتش گلستان گرديده بر وى * گويى اندر سينه مهر حيدر كرار دارد

و له

مرنج اگر به قدت همسرى نمايد سرو * از آنكه عقل نباشد بلندبالا را طبيب ما كه دارد نوش‌دارو در لب خندان * گذارد تا به كى بيمار چشم ناتوانش را دنيا به سر نرفته و آفاق برقرار * كان قامت بلند قيامت نموده است چشم تو بيمار و زلف آشفته ابرو خم‌شده * اينكه مىگويد كه در باغ بهشت آزار نيست آخر اى درد محبت چه بلاى عجبى * كه مداوا نكند حكمت افلاطونت

و له

گر مقيم كعبه آن صيد حرم خواهد شدن * كعبه يك‌بار دگر بيت الصنم خواهد شدن عشق جانان ننگم از كف مىربايد نام هم * همچو دلبر صبرم از دل مىبرد آرام هم سوختم از طعن خاص و عام رو بنما به خلق * خاص تا گيرد ره آتش‌پرستى عام هم مرغ دل خلق را بود دام * آن حلقهء زلف عنبرين‌فام دندان و لب تو كام جان را * شهد شكر است و مغز بادام در پيرهن لطيفت اى سرو * برگ سمن است يا كه اندام