نهرهاى جنت رويش همىآيد برويم * چهرهء او جنت است و روى من انهار دارد
آن زره گر طرهء داود فعلش بين به عارض * كو چو ابراهيم آتش را به خود گلزار دارد
كافر است آن زلف و آتش گلستان گرديده بر وى * گويى اندر سينه مهر حيدر كرار دارد
و له
مرنج اگر به قدت همسرى نمايد سرو * از آنكه عقل نباشد بلندبالا را
طبيب ما كه دارد نوشدارو در لب خندان * گذارد تا به كى بيمار چشم ناتوانش را
دنيا به سر نرفته و آفاق برقرار * كان قامت بلند قيامت نموده است
چشم تو بيمار و زلف آشفته ابرو خمشده * اينكه مىگويد كه در باغ بهشت آزار نيست
آخر اى درد محبت چه بلاى عجبى * كه مداوا نكند حكمت افلاطونت
و له
گر مقيم كعبه آن صيد حرم خواهد شدن * كعبه يكبار دگر بيت الصنم خواهد شدن
عشق جانان ننگم از كف مىربايد نام هم * همچو دلبر صبرم از دل مىبرد آرام هم
سوختم از طعن خاص و عام رو بنما به خلق * خاص تا گيرد ره آتشپرستى عام هم
مرغ دل خلق را بود دام * آن حلقهء زلف عنبرينفام
دندان و لب تو كام جان را * شهد شكر است و مغز بادام
در پيرهن لطيفت اى سرو * برگ سمن است يا كه اندام