غنچه در باغ حديث لب خندان تو خواست * در سخن بود كه باد آمد و زد بر دهنش
788 مستورهء كردستانى
از نسوان نجيبهء مشهوره صبيهء ابو الحسن بيك و منكوحهء خسرو خان والى سنندج بوده اغلب خطوط را خوش مىنگاشته زنى عفيفهء جميلهء مردانه بوده و ماه شرف نام داشته در سنهء 1267 رحلت يافته از اوست :
پيش بالاى بلندت به چمن از سر شرم * سرو پوشيده به خود كسوت كوتاهى را
رحمتى كاورم اينك به شفاعت ببرت * اشك گلگون و دل خون و رخ كاهى را
مىسوزم و مىنالم پيوسته به هجرانت * رحمى به دلوجانم دست من و دامانت
دلخسته و محزونم از نرگس بيمارت * سرگشته و مجنونم از زلف پريشانت
عشق چون پخته شد و گشت جنون عاشق زار * دردى از يار كه دارد به دوا نفروشد
دهن و لعل لب و ديده و گيسوى توام * از نبات و شكر و نرگس و سنبل خوشتر
گوش بر موعظهء بيهدهء شيخ مدار * زين همه قول و فسون ساغرى از مل خوشتر
و له
نه تنها من به دام زلف مشكينش گرفتارم * هزاران عاشق سرگشته دارد جعد طرارش
فشاند جان شيرين در رهش از شوق مستوره * دهد از مهر گر خسرو به بزم خويشتن بارش
گرم خسرو چو شيرين از وفا پابست ننمودى * به عالم خويش را رسواتر از فرهاد مىكردم
خمار نرگس مستت چنان ببرده ز دستم * كه گر به حشر درآيم هنوز بىخود و مستم
از شمع بپرسيد كه از سوزش هجران * شبها زد و چشمم بچهسان اشك چكيده
آبروى گل سورى برى ار روى نپوشى * رونق مه شكنى گر رخ چون مهر نمايى