تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1395

مساهمون:

ص١٣٩٥
حاجت شمع و چراغش نبود محفل عالم * گر شبى همچو مه از جانب مغرب بدر آيى

و له

علم اللّه كه به سر شد ز غم دوست جوانى * آتش عشق همىسوزدم اما به نهانى پيش چشم تو بميرم كه بدان ناوك مژگان * جان و دل صيد نمودى چه عجب سخت كمانى هركس بدان به دلارامى دارد سر سودايى * تو شوخ پرىپيكر آرام دل مايى عالم همه گرديدم و آفاق نور ديدم * در كشور نيكويى نبود چو تو زيبايى

789 مخزن كرمانشاهى

نامش عبد المحمد و از معارف نجباى آن بلد و صاحب خط بوده به معلمى فرزندان اعيان مىگذرانيد در سنهء 1246 كه سىساله بود به طاعون درگذشت از اوست :
اشك چون گلنار دارم قامت چون حلقه تا او * حلقه‌ها از مشك تر بر تودهء گلنار دارد زلف او هاروت مشكين است و لب ياقوت شيرين * ديده از هاروت و ياقوتش عجب بسيار دارد كاندر آن هاروت مشكين زهرهء رخشان نهفته * وندران ياقوت شيرين لؤلؤ شهوار دارد گر نه بيمار است چشم نيم‌خوابش از چه علت * چون بر او بينى به عينه حالت بيمار دارد ور بود بيمار چون جا كرده در آن جنت رخ * باغ جنت ساكن خود را چرا بيمار دارد