حاجت شمع و چراغش نبود محفل عالم * گر شبى همچو مه از جانب مغرب بدر آيى
و له
علم اللّه كه به سر شد ز غم دوست جوانى * آتش عشق همىسوزدم اما به نهانى
پيش چشم تو بميرم كه بدان ناوك مژگان * جان و دل صيد نمودى چه عجب سخت كمانى
هركس بدان به دلارامى دارد سر سودايى * تو شوخ پرىپيكر آرام دل مايى
عالم همه گرديدم و آفاق نور ديدم * در كشور نيكويى نبود چو تو زيبايى
789 مخزن كرمانشاهى
نامش عبد المحمد و از معارف نجباى آن بلد و صاحب خط بوده به معلمى فرزندان اعيان مىگذرانيد در سنهء 1246 كه سىساله بود به طاعون درگذشت از اوست :
اشك چون گلنار دارم قامت چون حلقه تا او * حلقهها از مشك تر بر تودهء گلنار دارد
زلف او هاروت مشكين است و لب ياقوت شيرين * ديده از هاروت و ياقوتش عجب بسيار دارد
كاندر آن هاروت مشكين زهرهء رخشان نهفته * وندران ياقوت شيرين لؤلؤ شهوار دارد
گر نه بيمار است چشم نيمخوابش از چه علت * چون بر او بينى به عينه حالت بيمار دارد
ور بود بيمار چون جا كرده در آن جنت رخ * باغ جنت ساكن خود را چرا بيمار دارد