ايضا فى المثنوى
گر تو را در دل غم دلدار نيست * سبحهء زهدت كم از زنار نيست
رشتهء دنياى دون از دل گسل * ميخ استر را به گل زن نى به دل
اى مدرس تا به كى قشرى صفت * دم زنى از معرفت بىمعرفت
اى كلامت زينت هر انجمن * حرفى از لعل لبانش هم بزن
از حقيقى يا مجازى تا به كى * همچو طفلان خاكبازى تا به كى
دل خراب از جنبش اين صرصر است * دل كباب از سوزش اين اخگر است
از شرار عشق سوزان خرمنم * چاك شد از دست غم پيراهنم
جان به فانوس تنم پروانهوار * از شعف گردد به گرد شمع يار
تا كه دل گرديده بيمار از غمى * از خدا خواهم دمى عيسى دمى
روزگارى شد كه بيمار توام * عندليب زار گلزار توام
يك شفايى بر دل بيمار ده * شربتش زان آب آتشبار ده
زان زلالم ده كه مستى آورد * نى از آن دردى كه هستى آورد
باز مجنون سوى هامون مىرود * سوى ليلى باز مجنون مىرود
باز زنجير جنون را پاره كرد * خويش را از شهر و ده آواره كرد
باز شوق دشت و كشت كوه كرد * باز ياد ناله و اندوه كرد
باز طاوس نرم شد چترزن * مىنمايد جلوه در صحن چمن
اين قفس بر طوطيم تنگست تنگ * در ميان جان و تن جنگست جنگ
783 مشفق شيرازى
اسمش ميرزا محمد روزگارى در خدمت نواب شاهزاده محمد تقى ميرزا حكمران بروجرد به طبابت پرداختى در اواخر دولت خاقانى به شيراز مراجعت كرد و در آن ايام نواب فيروز ميرزا از