تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1386

مساهمون:

ص١٣٨٦

من غزلياته نور اللّه مرقده

ساقى چه نشينى كه چمن رشك بهشت است * هم لاله و هم لاله‌رخى بر لب كشت است خورشيد بتابيده و گيتى شده روشن * يا پرتوى از چهرهء آن حور سرشت است زاهد اگرش عشق بتان نيست عجب نيست * اعمى چه شناسد كه چه زيبا و كه زشت است حاجى كه ندارد به دل از عشق نصيبى * صدره به‌سوى كعبه شود اهل كنشت است محمود مده دامن وصلش ز كف امروز * فرداست كه اين كالبدت يك‌دوسه خشت است اى كه راه دوست پيمايى مدار از جان دريغ * زان كه جان داد به راه دوست اول منزلست دلم از كشمكش دهر ملول است ملول * اى خوش آن روز كه جانان ز پى جان باشد بر سر كوى تو آوردن جان عاشق را * بردن زيره بلى جانب كرمان باشد كوى عشقست و كسى راه به جانان نبرد * هركه را مىنگرم واله و حيران باشد غره‌اى زاهد افسرده به طاعات مشو * كه متاع تو در اين مرحله ارزان باشد ذوق يك سجده كه از روى محبت باشد * بهتر از طاعت صدساله كه بىجان باشد آن روز اميد دل برآيد * كايام وصال دلبر آيد يك سجده به روى دوست جان را * از هشت‌بهشت خوش‌تر آيد يك قطرهء اشك در ره او * بهتر ز هزار كوثر آيد خرم دل بىدلى كه هردم * در بحر غمش شناور آيد

و له

چو بوسيدم حجر را يادم آمد از لب لعلى * كه چون مشك ختن خالى نمايان بود بر رويش به محراب عبادت بودم و هر لحظه مىگفتم * خوشا روزى كه جان را قبله باشد طاق ابرويش گر از چاه زنخدانش رها شد مرغ دل اما * براى دانه‌يى افتاد اندر طاق گيسويش