من غزلياته نور اللّه مرقده
ساقى چه نشينى كه چمن رشك بهشت است * هم لاله و هم لالهرخى بر لب كشت است
خورشيد بتابيده و گيتى شده روشن * يا پرتوى از چهرهء آن حور سرشت است
زاهد اگرش عشق بتان نيست عجب نيست * اعمى چه شناسد كه چه زيبا و كه زشت است
حاجى كه ندارد به دل از عشق نصيبى * صدره بهسوى كعبه شود اهل كنشت است
محمود مده دامن وصلش ز كف امروز * فرداست كه اين كالبدت يكدوسه خشت است
اى كه راه دوست پيمايى مدار از جان دريغ * زان كه جان داد به راه دوست اول منزلست
دلم از كشمكش دهر ملول است ملول * اى خوش آن روز كه جانان ز پى جان باشد
بر سر كوى تو آوردن جان عاشق را * بردن زيره بلى جانب كرمان باشد
كوى عشقست و كسى راه به جانان نبرد * هركه را مىنگرم واله و حيران باشد
غرهاى زاهد افسرده به طاعات مشو * كه متاع تو در اين مرحله ارزان باشد
ذوق يك سجده كه از روى محبت باشد * بهتر از طاعت صدساله كه بىجان باشد
آن روز اميد دل برآيد * كايام وصال دلبر آيد
يك سجده به روى دوست جان را * از هشتبهشت خوشتر آيد
يك قطرهء اشك در ره او * بهتر ز هزار كوثر آيد
خرم دل بىدلى كه هردم * در بحر غمش شناور آيد
و له
چو بوسيدم حجر را يادم آمد از لب لعلى * كه چون مشك ختن خالى نمايان بود بر رويش
به محراب عبادت بودم و هر لحظه مىگفتم * خوشا روزى كه جان را قبله باشد طاق ابرويش
گر از چاه زنخدانش رها شد مرغ دل اما * براى دانهيى افتاد اندر طاق گيسويش