تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1388

مساهمون:

ص١٣٨٨

مثنوى ساقىنامه

ره زاهدان گرچه راهى خوش است * ره عاشقى مسلكى دلكش است محبت به دل چون قوىپى شود * چو ماء العنب آخرش مىشود محبت در درج دانشور است * به صندوق دل دلنشين گوهر است محبت مقام حبيب اللّه است * زبان ستايش از آن كوته است محبت يقين حوض كوثر بود * كه سرچشمه‌اش دست حيدر بود مس جان ز اكسير آن زر شود * دل ار سنگ باشد كه گوهر شود ز كفر و ز دين هر دو بيزار شد * هرآن‌كس كه او طالب يار شد دل بنده از بندگى شاد به * ز بيم و طمع هر دو آزاد به درين وادى ار رفته باشى دمى * وزين باده گر خورده باشى كمى بدانى كه منظور و مقصود چيست * عبادت چه و قرب معبود چيست چه عالم چه زاهد چه صاحب عمل * نرسته ز تسويل نفس دغل لباسش سراپاى مانند شير * ولى در سياهيش دل همچو قير به صد جلوه آيد در انظار خلق * كه آرد به صندوق دينار خلق ز درهم بسى خاطرش در همست * دلش پرغم اما غم درهم است به هر مجلسى مجلس‌آرا شود * كه تا فضل او آشكارا شود چنان نخوتى در دماغ آورد * كه طاوس رنگين به باغ آورد چو نور نماز است بىشك حضور * حضور ار نباشد در آن نيست نور سر هر گنه چيست حب جهان * جهان چيست دام ره گمرهان چو مار است منزلگه دلپسند * در اين آب و گل چند باشيم بند كرم پيشه‌فرما كه بايست مرد * متاع جهان را ببايد سپرد بيا تا برآريم و با هم خوريم * چرا واگذاريم و حسرت بريم چو آخر درين خاك بايد خزيد * چرا چون سقر قول هل من مزيد ز آز و طمع لختى ار كم كنيم * دوصد ناز بر اهل عالم كنيم