مثنوى ساقىنامه
ره زاهدان گرچه راهى خوش است * ره عاشقى مسلكى دلكش است
محبت به دل چون قوىپى شود * چو ماء العنب آخرش مىشود
محبت در درج دانشور است * به صندوق دل دلنشين گوهر است
محبت مقام حبيب اللّه است * زبان ستايش از آن كوته است
محبت يقين حوض كوثر بود * كه سرچشمهاش دست حيدر بود
مس جان ز اكسير آن زر شود * دل ار سنگ باشد كه گوهر شود
ز كفر و ز دين هر دو بيزار شد * هرآنكس كه او طالب يار شد
دل بنده از بندگى شاد به * ز بيم و طمع هر دو آزاد به
درين وادى ار رفته باشى دمى * وزين باده گر خورده باشى كمى
بدانى كه منظور و مقصود چيست * عبادت چه و قرب معبود چيست
چه عالم چه زاهد چه صاحب عمل * نرسته ز تسويل نفس دغل
لباسش سراپاى مانند شير * ولى در سياهيش دل همچو قير
به صد جلوه آيد در انظار خلق * كه آرد به صندوق دينار خلق
ز درهم بسى خاطرش در همست * دلش پرغم اما غم درهم است
به هر مجلسى مجلسآرا شود * كه تا فضل او آشكارا شود
چنان نخوتى در دماغ آورد * كه طاوس رنگين به باغ آورد
چو نور نماز است بىشك حضور * حضور ار نباشد در آن نيست نور
سر هر گنه چيست حب جهان * جهان چيست دام ره گمرهان
چو مار است منزلگه دلپسند * در اين آب و گل چند باشيم بند
كرم پيشهفرما كه بايست مرد * متاع جهان را ببايد سپرد
بيا تا برآريم و با هم خوريم * چرا واگذاريم و حسرت بريم
چو آخر درين خاك بايد خزيد * چرا چون سقر قول هل من مزيد
ز آز و طمع لختى ار كم كنيم * دوصد ناز بر اهل عالم كنيم