و له
اى خوش آن روز كه خاك ره عشاق تو را * سرمهسا گيرم و در ديدهء نمناك كنم
اين غبار تن خاكى به سرشك خونين * دارم اميد كه از چهرهء جان پاك كنم
با چنين عشقى كزان مجنون آن جانانهام * يادم از فرزانگى آيد مگر ديوانهام
من همان مرغم كه بودم آشيان در قاف قرب * نيست غم گر ساعتى محبوس اين ويرانهام
عندليب قدس بودم فارغ از قيد بتان * عاقبت شد زلف و خال دوست دام و دانهام
همرهم با كاروان مكه اما همرهان * شوقمند كعبه من مشتاق صاحبخانهام
اى غم جانان برونى از جهات * در دل تنگم چسان گنجيدهاى
دل كه نالان شد ز غم گردد رها * خوش بزى اى دل اگر ناليدهاى
تا نگريد ابر آزارى به باغ * كس نبيند غنچهء خنديدهاى
هيچ گل بىخار نايد در نظر * گرد اين بستان اگر گرديدهاى
يك دل بيغم نديدم در جهان * من نديدم خود بگو گر ديدهاى
گنج با رنج آمد و غم با فرح * عسر با يسر است اگر بشنيدهاى
كلك اين نقاش را گر ديدمى * گرد آن خامه بسى گرديدمى
عاشقم بر نقش نقاش ازل * زين سبب هر نقش را بوسيدمى
گر به گلزارى گلى شد جلوهگر * يا كه صوت بلبلى بشنيدمى
يا كه سروى شد عيان از جويبار * يا كه ميوه بوستانى چيدمى
چون ازو آمد وزو دارد نشان * عشق با هريك جدا ورزيدمى
زاهد خشك اگر خود نبود تردامن * آتش عشق چرا جامه نگيرد او را
ور در آن جبه و تحتالحنكش خبثى نيست * پس چرا شاهد رندان نپذيرد او را
گل دل گل شود از نكهت عشق اى زاهد * خار به باشد از آن گل كه در آن بويى نيست
بوى عشقى اگرت هست درا ور نه برو * كاين چمن منزل هر خشك جفاجويى نيست
اى خفته كه بر بستر نازى برخيز * با دوست بگو راز و نيازى برخيز
عمرت همگى بخواب غفلت بگذشت * دارى به قفا خواب درازى برخيز