تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1387

مساهمون:

ص١٣٨٧

و له

اى خوش آن روز كه خاك ره عشاق تو را * سرمه‌سا گيرم و در ديدهء نمناك كنم اين غبار تن خاكى به سرشك خونين * دارم اميد كه از چهرهء جان پاك كنم با چنين عشقى كزان مجنون آن جانانه‌ام * يادم از فرزانگى آيد مگر ديوانه‌ام من همان مرغم كه بودم آشيان در قاف قرب * نيست غم گر ساعتى محبوس اين ويرانه‌ام عندليب قدس بودم فارغ از قيد بتان * عاقبت شد زلف و خال دوست دام و دانه‌ام همرهم با كاروان مكه اما همرهان * شوقمند كعبه من مشتاق صاحبخانه‌ام اى غم جانان برونى از جهات * در دل تنگم چسان گنجيده‌اى دل كه نالان شد ز غم گردد رها * خوش بزى اى دل اگر ناليده‌اى تا نگريد ابر آزارى به باغ * كس نبيند غنچهء خنديده‌اى هيچ گل بىخار نايد در نظر * گرد اين بستان اگر گرديده‌اى يك دل بيغم نديدم در جهان * من نديدم خود بگو گر ديده‌اى گنج با رنج آمد و غم با فرح * عسر با يسر است اگر بشنيده‌اى كلك اين نقاش را گر ديدمى * گرد آن خامه بسى گرديدمى عاشقم بر نقش نقاش ازل * زين سبب هر نقش را بوسيدمى گر به گلزارى گلى شد جلوه‌گر * يا كه صوت بلبلى بشنيدمى يا كه سروى شد عيان از جويبار * يا كه ميوه بوستانى چيدمى چون ازو آمد وزو دارد نشان * عشق با هريك جدا ورزيدمى زاهد خشك اگر خود نبود تردامن * آتش عشق چرا جامه نگيرد او را ور در آن جبه و تحت‌الحنكش خبثى نيست * پس چرا شاهد رندان نپذيرد او را گل دل گل شود از نكهت عشق اى زاهد * خار به باشد از آن گل كه در آن بويى نيست بوى عشقى اگرت هست درا ور نه برو * كاين چمن منزل هر خشك جفاجويى نيست اى خفته كه بر بستر نازى برخيز * با دوست بگو راز و نيازى برخيز عمرت همگى بخواب غفلت بگذشت * دارى به قفا خواب درازى برخيز
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1387 | رضا قليخان هدايت