خودبينى ما گناه اعظم * غفار ذنوب پير عشق است
اين كون و مكان تمام قشرند * وان لب لبوب پير عشق است
خوبان جهان تمام زشتند * آن دلبر خوب پير عشق است
آن شه كه نمود شكل ثعبان * در صورت چوب پير عشق است
آن مه كه نمود كف بيضا * از شق جيوب پير عشق است
عشاق و بتان همه مجاذيب * وان شاه جذوب پير عشق است
ربى كه بهسوى حضرت او * ها نحن نتوب پير عشق است
عشق است كه سر غيب داند * علام غيوب پير عشق است
عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق
من غزلياته
ديدن جمال خوب تو خاموشى آورد * ياد رخت ز غير فراموشى آورد
ريحان ز گلستان بدمد ليك روى تو * ريحان تر ز خط بناگوشى آورد
زين عقل هوشيار ملول آمدم بسى * ساقى بيار باده كه بيهوشى آورد
نبود عجب ار بر ما شد پير مغان مشفق * بر مغبچگان او را مهر پدرى باشد
ز پاى دل نگشودند قيد گيسو را * كه در طريقت عشاق ز اهل سلسله بود
چشمم از بحر دل نمىدارد * عالم گريه عالمى دارد
ما غم يار و زاهدان غم حور * هر دلى طاقت غمى دارد
خوان احسان ولىنعمت ما هركه بديد * نه فلك در نظرش چون عدسى مىآيد
زاهدى رو بهسوى ميكدهء ما آورد * يا به سرمنزل عنقا مگسى مىآيد
آفتى نيست بتر راهروان را از عجب * پر طاوس بود آفت جان طاوس
چشم آلوده ز ما عيب ببيند ور نه * دامن همت ما هست ز هر تهمت پاك
بر در ميكده رندان قلندر ماييم * كه ستانيم و دهيم افسر شاهان عظام
من طاير خجستهء طوبى نشيمنم * كامروز گشته اين قفس خاك مسكنم
خود پا درين قفس ننهادم ولى فكند * حبل المتين زلف تو دامى بگردنم