تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1378

مساهمون:

ص١٣٧٨
خودبينى ما گناه اعظم * غفار ذنوب پير عشق است اين كون و مكان تمام قشرند * وان لب لبوب پير عشق است خوبان جهان تمام زشتند * آن دلبر خوب پير عشق است آن شه كه نمود شكل ثعبان * در صورت چوب پير عشق است آن مه كه نمود كف بيضا * از شق جيوب پير عشق است عشاق و بتان همه مجاذيب * وان شاه جذوب پير عشق است ربى كه به‌سوى حضرت او * ها نحن نتوب پير عشق است عشق است كه سر غيب داند * علام غيوب پير عشق است عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق

من غزلياته

ديدن جمال خوب تو خاموشى آورد * ياد رخت ز غير فراموشى آورد ريحان ز گلستان بدمد ليك روى تو * ريحان تر ز خط بناگوشى آورد زين عقل هوشيار ملول آمدم بسى * ساقى بيار باده كه بيهوشى آورد نبود عجب ار بر ما شد پير مغان مشفق * بر مغبچگان او را مهر پدرى باشد ز پاى دل نگشودند قيد گيسو را * كه در طريقت عشاق ز اهل سلسله بود چشمم از بحر دل نمىدارد * عالم گريه عالمى دارد ما غم يار و زاهدان غم حور * هر دلى طاقت غمى دارد خوان احسان ولىنعمت ما هركه بديد * نه فلك در نظرش چون عدسى مىآيد زاهدى رو به‌سوى ميكدهء ما آورد * يا به سرمنزل عنقا مگسى مىآيد آفتى نيست بتر راهروان را از عجب * پر طاوس بود آفت جان طاوس چشم آلوده ز ما عيب ببيند ور نه * دامن همت ما هست ز هر تهمت پاك بر در ميكده رندان قلندر ماييم * كه ستانيم و دهيم افسر شاهان عظام من طاير خجستهء طوبى نشيمنم * كامروز گشته اين قفس خاك مسكنم خود پا درين قفس ننهادم ولى فكند * حبل المتين زلف تو دامى بگردنم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1378 | رضا قليخان هدايت