گاهى به دعا برون كشيديم * از سوز درون نفير زارى
گاهى ز زكات كسب كرديم * در چشم خلايق اعتبارى
القصه به صيقل عبادات * از دل نزدودمان غبارى
مصحف چو ز رخ نقاب برداشت * پيدا شد ازو خط عذارى
در آينهء اشد حباً * ديديم جمال خوشنگارى
چون حب شديد وصف عشق است * جز عشق مگير هيچ يارى
عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق
ايضا
سميت زهر را چو ترياق * آمد از عشق صاحب اشفاق
باب التهذيب عشق بگشاد * از دفتر حسن فصل اخلاق
گه تخليه كن ز خبث اوصاف * گه تحليه جو ز طيب اعراق
حكمت بگرفته در ميانه * از جربزه وبله شده طاق
از حرص و جمود بر كرانه * بر خويش عفيف كرده اطلاق
بگذشته ز جبن و از تهور * خود را خوانده شجاع آفاق
از ظلم وز انظلام رسته * بسته به ميان ز عدل منطلق
بااينهمه خلقهاى محمود * بااينهمه ضوء و نور و اشراق
آيينه نكو زدوده ليكن * خود را ديده در آن زهى عاق
از حيلهء نفس كس نرسته * جز حضرت عشق و جمع عشاق
عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق
ايضا
دلبر شه ملك ناز و هستى * چون خواست ز دل نياز و پستى
نفس آمد و بازى دگر باخت * چالاكى نفس بين و چستى
از عشق مجاز دامى انداخت * بنياد نهاد شور و مستى