تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1376

مساهمون:

ص١٣٧٦
گاهى به دعا برون كشيديم * از سوز درون نفير زارى گاهى ز زكات كسب كرديم * در چشم خلايق اعتبارى القصه به صيقل عبادات * از دل نزدودمان غبارى مصحف چو ز رخ نقاب برداشت * پيدا شد ازو خط عذارى در آينهء اشد حباً * ديديم جمال خوش‌نگارى چون حب شديد وصف عشق است * جز عشق مگير هيچ يارى عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق

ايضا

سميت زهر را چو ترياق * آمد از عشق صاحب اشفاق باب التهذيب عشق بگشاد * از دفتر حسن فصل اخلاق گه تخليه كن ز خبث اوصاف * گه تحليه جو ز طيب اعراق حكمت بگرفته در ميانه * از جربزه وبله شده طاق از حرص و جمود بر كرانه * بر خويش عفيف كرده اطلاق بگذشته ز جبن و از تهور * خود را خوانده شجاع آفاق از ظلم وز انظلام رسته * بسته به ميان ز عدل منطلق بااين‌همه خلقهاى محمود * بااين‌همه ضوء و نور و اشراق آيينه نكو زدوده ليكن * خود را ديده در آن زهى عاق از حيلهء نفس كس نرسته * جز حضرت عشق و جمع عشاق عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق

ايضا

دلبر شه ملك ناز و هستى * چون خواست ز دل نياز و پستى نفس آمد و بازى دگر باخت * چالاكى نفس بين و چستى از عشق مجاز دامى انداخت * بنياد نهاد شور و مستى