تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1375

مساهمون:

ص١٣٧٥
عقل آن مه صافى از غواشى * عقل آن شه عارى از معايب از لطف شود به وى مناصح * از نصح شود به وى معاتب نه لطف پذيرد او ز ناصح * نه نصح پذيرد او ز عاتب چون عقدهء نفس عقل نگشود * با فكر قويم و حدس صايب ما و دم پاك عشق سرمد * سلطان مشارق و مغارب عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق

ايضا

بسيار ره خرد سپرديم * در خدمت عقل رنج برديم اجزاى كتب بسى كشيديم * اوراق صحف بسى شمرديم معقول به لوح جان نوشتيم * موهوم ز رق دل سترديم خوانديم نجات و بود قيدى * ديديم شفا ولى بمرديم عقل ار چه بسى نمود گرمى * اين طرفه نگر كه ما فسرديم القصه ز جام حكمت عقل * يك جرعهء غم‌زدا نخورديم انصاف خرد نگر كه مىگفت * ما گرچه حكيم سالخورديم ليكن به بساط پاكبازان * با عشق نه مرد دستبرديم او پخته و ما هنوز خاميم * او بالغ و ما هنوز خرديم او مطلق و ما هنوز در قيد * او صافى و ما هنوز درديم عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق

ايضا

نگشود خرد گره ز كارى * از وى بشديم بر كنارى زهد آمد و دام در ره انداخت * صياد شد او و ما شكارى از رنج صلاة گه گرفتيم * بر دوش دل‌شكسته بارى از جوع صيام گه فكنديم * در سينهء خويش خار خارى