عقل آن مه صافى از غواشى * عقل آن شه عارى از معايب
از لطف شود به وى مناصح * از نصح شود به وى معاتب
نه لطف پذيرد او ز ناصح * نه نصح پذيرد او ز عاتب
چون عقدهء نفس عقل نگشود * با فكر قويم و حدس صايب
ما و دم پاك عشق سرمد * سلطان مشارق و مغارب
عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق
ايضا
بسيار ره خرد سپرديم * در خدمت عقل رنج برديم
اجزاى كتب بسى كشيديم * اوراق صحف بسى شمرديم
معقول به لوح جان نوشتيم * موهوم ز رق دل سترديم
خوانديم نجات و بود قيدى * ديديم شفا ولى بمرديم
عقل ار چه بسى نمود گرمى * اين طرفه نگر كه ما فسرديم
القصه ز جام حكمت عقل * يك جرعهء غمزدا نخورديم
انصاف خرد نگر كه مىگفت * ما گرچه حكيم سالخورديم
ليكن به بساط پاكبازان * با عشق نه مرد دستبرديم
او پخته و ما هنوز خاميم * او بالغ و ما هنوز خرديم
او مطلق و ما هنوز در قيد * او صافى و ما هنوز درديم
عشق است به حق على مطلق * هستى همه باطلست و او حق
ايضا
نگشود خرد گره ز كارى * از وى بشديم بر كنارى
زهد آمد و دام در ره انداخت * صياد شد او و ما شكارى
از رنج صلاة گه گرفتيم * بر دوش دلشكسته بارى
از جوع صيام گه فكنديم * در سينهء خويش خار خارى