ز شكنج زلف تو مقبلم چو گشود عقدهء مشكلم * نه گمانى آمده در دلم نه به سينه مانده مرا شكى
چه شناخت عاقله حد تو چه به سر و نسبت قد تو * چه به گل لطافت و خد تو كه بسى لطيفى و نازكى
شودم ز دوده غبار غم شودم گشوده عقود هم * چو به خلوت دل من قدم بنهى به يمن و مباركى
تو چو بحر بىحد و انتها رشحات بحر تو عينها * رشحات هستى ماسوا ز بحار جود تو اندكى
دوجهان چو آينه سربهسر ز تو هريكى شده جلوهگر * ز هزار آينه در نظر نشود مشاهده جز يكى
رخت آفتاب سپهر رب شده پردگى و جهان چو شب * شب احتجاب تونى عجب كه بتافت مهر چو كرمكى
چه شود نهى قدمى برون همه عاشقان تو غرق خون * ز جفاى دست سپهر دون شده در جناب تو مشتكى
من و غير لعل تو مشربى من و غير وصل تو مطلبى * من و غير عشق تو مذهبى من و غير راه تو مسلكى
رخ نيكوان همه ديدهام ز بتان حديث شنيدهام * دگرى نه بر تو گزيدهام كه مراست عقلى و مدركى
چو به راه كوى وفا رسى چو به مدح شاه صفا رسى * بشنو ز سعدى فارسى نه ز عنصرى نه ز رودكى
بلغ العلى بكماله كشف الدجى بجماله * حسنت جميع خصاله صلوا عليه و آله
ايضا
ز جناب حق به تو دلستان چو خطاب آمده يا و سين * نبود به مذهب عاشقان چو تو دلربا چو تو نازنين