تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1361

مساهمون:

ص١٣٦١
نهاده سر به گوش چشم فتانت نمىدانم * كه با او تا چه رازى بازدارد در ميان ابرو نبود در شكن دام توام بال‌وپرى * كه گهى زير پرآرم ز جفاى تو سرى من كيستم آتش به جهان‌افروزى * محنت‌زدهء خسته و غم‌اندوزى چون نالهء زار خود سراسر دودى * چون شعلهء آه خود سراپا سوزى

765 مهجور اصفهانى

اسمش محمد على از موزونان آن شهر و حرفتش تعليم اطفال دبستان است و حالتش تماشاى باغ و بستان بيتى دو از وى معلوم افتاد و نگاشته آمد :
هنگام نزع يوسف من از سفر رسيد * عمرم به سر رسيد چو عمرم به سر رسيد به آشنا چو نمىگشتى آشنا يا رب * تو را چگونه به بيگانه آشنا بينم

766 مهجور قمى

نامش حسين و از سادات عالىدرجات رضوى چون والدش به حيدرآباد دكن رفته متأهل شده وى در آنجا متولد گرديده به ايران بازآمده در اسدآباد همدان فوت شده .
زابا اگر سؤالى كنى عالى النسب * ز اسلاف اگر جواب دهم مفخر الكبار زانها من شكسته چو خارم ز گلستان * ز آنان من فسرده چو خاكسترم ز نار