تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1360

مساهمون:

ص١٣٦٠
زيان نبود نظر كردن كسى را * كه منظورش تماشاى تو باشد بود دور از وفا مرغ چمن را در قفس كشتن * اگر دارى سر قتلم قفس را در گلستان بر چه حاجت زحمت خنجر كشيدن از پى قتلم * ز حسرت تا دهم جان بر زبان نام شهيدان بر هرچه آيد بر سر ما بگذرد * وصل او بگذشت و هجران نيز هم

764 مخلص شيرازى

اسمش ميرزا محمد نبى بود و در كسوت طلاب و علما جلوه مىكرد در زمان جوانى وى را چند كرت به شيراز ديده بودم كه به سن كهولت مىزيست از متوسطين شعراى عصر است از اوست :
نمىگويم كه از كنج قفس آزاد كن ما را * بهرجا طايرى آزاد بينى ياد كن ما را دوش در بزم من آن مه دوسه ساغر زد و رفت * مجلسى بود خوش افغان كه به هم برزد و رفت يار با غير قرين بود به محفل شب و روز * من درون آمدم او از در ديگر زد و رفت وامانده دلى داشت به كوى تو كه مخلص * مىرفت به صد حسرت و از پى نگران بود آشفته‌ام ز رفتن خود كردى و كنون * همراه غير آمدى آشفته‌تر شدم قفس شد تنگ بر من طايران باغ را مخلص * غلط كردم كه از ذوق گرفتارى خبر كردم

و له

يك قطره خون بود از دست جورش * رفت و شد اكنون دريا دل من مشكل توانند با هم برآيند * خارا دل او مينا دل من باشد دل من خوش با غم او * دارد غم او خو با دل من

و له

سينه‌يى دارم پر از درد و دل چاكى در او * جسمى از غم ناتوان و جان غمناكى در او