زيان نبود نظر كردن كسى را * كه منظورش تماشاى تو باشد
بود دور از وفا مرغ چمن را در قفس كشتن * اگر دارى سر قتلم قفس را در گلستان بر
چه حاجت زحمت خنجر كشيدن از پى قتلم * ز حسرت تا دهم جان بر زبان نام شهيدان بر
هرچه آيد بر سر ما بگذرد * وصل او بگذشت و هجران نيز هم
764 مخلص شيرازى
اسمش ميرزا محمد نبى بود و در كسوت طلاب و علما جلوه مىكرد در زمان جوانى وى را چند كرت به شيراز ديده بودم كه به سن كهولت مىزيست از متوسطين شعراى عصر است از اوست :
نمىگويم كه از كنج قفس آزاد كن ما را * بهرجا طايرى آزاد بينى ياد كن ما را
دوش در بزم من آن مه دوسه ساغر زد و رفت * مجلسى بود خوش افغان كه به هم برزد و رفت
يار با غير قرين بود به محفل شب و روز * من درون آمدم او از در ديگر زد و رفت
وامانده دلى داشت به كوى تو كه مخلص * مىرفت به صد حسرت و از پى نگران بود
آشفتهام ز رفتن خود كردى و كنون * همراه غير آمدى آشفتهتر شدم
قفس شد تنگ بر من طايران باغ را مخلص * غلط كردم كه از ذوق گرفتارى خبر كردم
و له
يك قطره خون بود از دست جورش * رفت و شد اكنون دريا دل من
مشكل توانند با هم برآيند * خارا دل او مينا دل من
باشد دل من خوش با غم او * دارد غم او خو با دل من
و له
سينهيى دارم پر از درد و دل چاكى در او * جسمى از غم ناتوان و جان غمناكى در او