نه آدميست كسى كو تو را پرى داند * پرى كى اين همه شوخى و دلبرى داند
علاج درد دل من توانى و نكنى * فغان كه چارهء اين كار دانى و نكنى
ازين فزون نتوانى به من جفا ور نه * تو آن نهاى كه جفايى توانى و نكنى
مجيد از تو بدر دست و چارهء دردش * كسى بجز تو نداند تو دانى و نكنى
خطت دميده چو پرواى گلستان دارى * بنفشه بر گل و سنبل بر ارغوان دارى
شادى كه دلت شادى عالم با اوست * آگاه ازين نهاى كه غم هم با اوست
گويى كه غم جهان ندارد دل من * دارى دل من كه يك جهان غم با اوست
اى كاش زمانه سازگاريم كند * يارم به يكى ازين دو ياريم كند
يا كار مرا به زخم ديگر سازد * يا چارهء زخمهاى كاريم كند
759 مطرب همدانى
نامش آقا على اكبر و از آزادگان همدان و طالبان فقراست در مجلس خاص حضرت شاهنشاهى ناصر الدّين شاه قاجار از محارم و در نواختن ناى بىهمتاى روزگارى رفته كه درين فن مانند و نظير ندارد گاهى به نظم غزل مىپردازد از آن جمله است :
با خويش دشمن آنكه شود آشناى دل * آرى رضاى خويش كجا و رضاى دل
گر جستوجوى اين دل گمگشته مىكنى * در زلف خود بجوى كه آنجاست جاى دل
760 محرم يزدى
نامش ميرزا محمد على خلف الصدق آقا محمد هاشم نسخنويس اصفهانى استاد متأخرين است و خود در يزد متوطن شده به تهذيب اخلاق و تذهيب اوراق اشتغال داشت از اوست :