تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1355

مساهمون:

ص١٣٥٥
اى ميوهء اميد فرود آى خود ز شاخ * يا آنكه دست كوته ما را بلند كن زد به تيغم بوسه بر دستش زدم * خود گرفتم خونبهاى خويشتن نخواهم دور از آن گل زيست امروز است يا فردا * كه خالى آشيان عندليبى در چمن ماند غافلى آنچه دلم مىكشد از سينهء تنگ * نالهء مرغ اسير از قفسى مىشنوى ز وصل او كه من پيوسته مىپنداشتم روزى * دلى دارند ياران خوش كه منهم داشتم روزى منال بلبل از آن شاخ گل كه نتوانى * به شاخ ديگر از آن آشيان بگردانى زهدم افسرده خوشا وقت قدح‌پيمايى * كه شود مست و زند دست و بكوبد پايى آگه از روز جزايى و كشى زارم آه * اگر امروز نمىداشت ز پى فردايى حالم آن ماهى لب‌تشنه به هجرت داند * كه به خاك افكندش موجه‌يى از دريايى درين گلشن مكن كو گلشن‌آرا گلشن‌آرايى * كه جز در دامن گلچين نبيند گل تماشايى

و له

مشتاق كه نقد دل نهانى به تو داد * آخر جان را ز ناتوانى به تو داد گفتى دوسه روز شد فلان پيدا نيست * قربان سر تو زندگانى به تو داد وصل تو نصيبم اى دل‌فروز مباد * ور باد ز پى هجر جگرسوز مباد گفتى شبى آيم ببرت روز روم * اميد كه باد آن شب و آن روز مباد غم بىحد و درد بىشمار و من فرد * يا رب چه كنم كه صبر نتوانم كرد يا درد به اندازهء طاقت بفرست * يا حوصله‌يى بده به اندازهء درد

و له

بس شيشهء دلها كه شكستى اى عشق * بس رشتهء جانها كه گسستى اى عشق دست همه را به پشت بستى اى عشق * دستى اى عشق و پشت دستى اى عشق پيدا چو گهر ز قطرهء آب شديم * وانگاه نهان چو در ناياب شديم بوديم به خواب در شبستان عدم * بيدار شديم و باز در خواب شديم تا عشق مرا فاش نمىدانستى * با من ره پرخاش نمىدانستى