تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1354

مساهمون:

ص١٣٥٤
جفاكارند خوبان سهى قد واى بر مرغى * كزين نازك‌نهالان بر نهالى آشيان بندد

و له

گرنه ز بىوفايى گل ياد مىكند * بلبل به باغ بهر چه فرياد مىكند خسته دلم صيد كودكيست كه هرگز * رحم به مرغ شكسته‌بال ندارد به راز عشق كجا پى برند اهل خرد * مگر كنند فراموش آنچه دانستند از خيل اسيران كهن نيستم اما * روزى زده‌ام در قفسى بال‌وپرى چند دلم دانسته در دام تو افتاد * تو پندارى كه صيد غافلى بود كجا شايستهء دامست مرغى * كه صيدش از فريب دانه كردند سر كوى اوست جايى كه صبا گذر ندارد * چه عجب كه مردم از غم من و او خبر ندارد رسمى است كهن كه شحنهء عشق * هشيار به‌جاى مست گيرد دانسته مزاج نازك گل * مرغى كه ترانه پست گيرد در ميكده دست مىفروش است * دستى كه هزار دست گيرد بس كن ستم اى ترك جفاپيشه مبادا * غافل كشد آهى و به گردون نگرد كس شاديم به زندان محبت كه ندارد * همچون قفس آن رخنه كه بيرون نگرد كس دهم جان و نيم نوميد ازو يك‌بارگى شايد * چراغ تربتم گردد نشد گر شمع بالينم نخستم لطفها كردى و كشتى عاقبت زارم * چنان بود اول عشقم چنين شد آخر كارم چه مىكردم گر از كف دامن وصلت نمىدادم * پرىرويى تو ديوان از پيت من آدميزادم از كوى تو روزى كه ز بيداد تو رفتم * فرياد كه اول قدم از ياد تو رفتم شد كفن دوختم آنجا مه كه از تار وفا * سيه آن روز كه اين رشته به سوزن كردم آخرم دوست نگشتى تو و داغم كه چرا * دوستان را به خود از بهر تو دشمن كردم گفتم از عشق فروغى رسدم آه كه شد * تيره‌تر روزم ازين شمع كه روشن كردم كشتى از جورم و من بر سر عهد تو ببين * به جفاكارى خويش و به وفادارى من چمنها از تو سبز اى ابر رحمت * به حرمان گياه زرد من بين