چه از بهار خود آن شاخ گل به گلشن ديد * كه شد خزان و بر آن مرغى آشيان نگذاشت
بودم منظور كنج چشمى * چشم بد روزگار نگذاشت
عشقم گلچين اين چمن كرد * روزى كه گلى به بار نگذاشت
تا دست تو ز آستين برآمد * در دست كس اختيار نگذاشت
مشتاق تو را گرفت از غير * بلبل گل را به خار نگذاشت
و له
مرغى نگشوده پر به شاخى * صد باغ به غارت خزان رفت
از رفتن همرهان دريغا * تنها مانديم و كاروان رفت
كس راه چمن نبسته اما * بيرون ز قفس نمىتوان رفت
ننالم در قفس اى گل ز دست خار هجرانت * از آن نالم كه نالد مرغ ديگر در گلستانت
مكن دست رقيبان را به خود گستاخ مىترسم * گل از بسيارى گلچين نماند در گلستانت
و له
من و پاس تير جفاى او كه مباد بر جگرى رسد * كه ز غيرتم كشد آن ستم كه ز دوست بر دگرى رسد
دل بىقرار عاشق نفسى قرار گيرد * كه تو در كنارش آيى و ز خود كنار گيرد
گشايد از در ميخانه هر در كآسمان بندد * مبادا در به روى هيچكس پير مغان بندد