تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1353

مساهمون:

ص١٣٥٣
چه از بهار خود آن شاخ گل به گلشن ديد * كه شد خزان و بر آن مرغى آشيان نگذاشت بودم منظور كنج چشمى * چشم بد روزگار نگذاشت عشقم گلچين اين چمن كرد * روزى كه گلى به بار نگذاشت تا دست تو ز آستين برآمد * در دست كس اختيار نگذاشت مشتاق تو را گرفت از غير * بلبل گل را به خار نگذاشت

و له

مرغى نگشوده پر به شاخى * صد باغ به غارت خزان رفت از رفتن همرهان دريغا * تنها مانديم و كاروان رفت كس راه چمن نبسته اما * بيرون ز قفس نمىتوان رفت ننالم در قفس اى گل ز دست خار هجرانت * از آن نالم كه نالد مرغ ديگر در گلستانت مكن دست رقيبان را به خود گستاخ مىترسم * گل از بسيارى گلچين نماند در گلستانت

و له

من و پاس تير جفاى او كه مباد بر جگرى رسد * كه ز غيرتم كشد آن ستم كه ز دوست بر دگرى رسد دل بىقرار عاشق نفسى قرار گيرد * كه تو در كنارش آيى و ز خود كنار گيرد گشايد از در ميخانه هر در كآسمان بندد * مبادا در به روى هيچ‌كس پير مغان بندد