و له ايضا
اى كه هرگه زلف را بر روى مشك افشان كنى * روز روشن را به زير تيرهشب پنهان كنى
گاه درع سر و سازى زان دو زلف خم به خم * گاه گوى ماه را زان عنبرين چوگان كنى
گاه بر مه كلهبندى از سحاب عنبرين * گاه مر خورشيد را از مشك شادروان كنى
گاه در خلدش كنى منزل گهى در نار جاى * گه چو آدم سازى او را گاه چون شيطان كنى
گه همى چون مار ضحاكش براندازى به دوش * گه همى مانندهء زنجير نوشروان كنى
گه چو ز نارش كنى گاهى به تركيب صليب * گه به شكل عقرب آرى گاه چون ثعبان كنى
جاى كافر آتش سوزنده باشد تو همى * كافران را جاى اندر روضهء رضوان كنى
نرخ جان ارزان كنى چون زلف بر عارض نهى * دل به بر لرزان كنى چون طره را لرزان كنى
دستهها بندى همى از سنبل و ريحان به هم * تا كه زيب بزمگاه خواجهء دوران كنى
حاجى آن درياى بىپايان كه باشد قطرهيى * گر به طبع او قياس لجهء عمان كنى
* * *
نه اين فلك بىبن و پى خواهد ماند * نه نعش و بنات نه جدى خواهد ماند
خوش باش و بخور باده كه اندر دوران * نه جام و نه مىخواره نه مى خواهد ماند
757 مشتاق اصفهانى
اسمش سيد على و از سادات حسينى و از عهد شباب رغبت به نظم كرده چون تتبعى در شيوهء بيان بلغاى متقدمين نمود از طرز شعراى متأخرين دولت صفويه و امثالهم كه در ديباچهء اول اين كتاب مستطاب به تحقيق آن شرحى نگاشته آمده نفور گرديد و در مقام اقتفا به طريقهء متقدمين برآمد و به مرافقت حاجى لطفعلى بيگآذر و سيد احمد هاتف و ديگران از معاصرين شيوهء فصحا را مروج و مجدد شد قرب شش هزار بيت ديوان اشعار از او به روزگار بماند و در سنهء يك هزار و يكصد و هفتاد و يك بر عالم فانى دامن برافشاند قصايدش نيز بر سبك غزليات است و از