تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1345

مساهمون:

ص١٣٤٥
او مدينه علم حق آمد على بابش * هم بر اين معنى حديث اوست برهانم از درآيد وارد و صادر رود از در * زين در اندر دل بسى سرهاست پنهانم پس به يك معنى على جبريل او باشد * تا نيارد وحى گويد كى سخنرانم چون على دست خدا آمد چه كفر آيد * كارها گر جمله از دست خدا دانم جز محمد هيچ‌كس نشناخت ذاتش را * من چه تانم گفت در ذاتش كه حيرانم

و له

اى داغ دل‌فگار مسكينم * اى باغ گل و بهار نسرينم شبها كه كنم خيال زلفينت * پرمشك شود كنار و بالينم گر گلشن خلد بىتو دلتنگم * ور باغ بهشت بىتو غمگينم زهر است به جام بادهء نوشم * تلخ است به كام شهد شيرينم چون حاصل عمر داده‌ام بر باد * خرمن گو ماه و خوشه پروينم شاهين زمانه تيزچنگالست * من در كف اين گرسنه شاهينم بس بس فلكا نه رستم زالم * رو رو نه سپند يار رويينم اى خواجه به كبر سوى من منگر * زين روى كه بس حقير و مسكينم از اسب پياده بينيم گر چند * بيدق نكنى گمان كه فرزينم اكسون و ستبرق است در بارم * روپوش درين لباس پشمينم سنگم بمبين كه لعل نايابم * تلخم بمخوان كه شهد شيرينم تو كتان و من چو ماه تابانم * تو روبه و من چو شير خشمينم صد شكر خداى را كه در فطرت * اسلام همىنموده تلقينم دنيا تنين و من به حمد اللّه * بيرون شده از دهان تنينم رفت از برم آن عروس نازيبا * دانست مگر كه مرد عنينم تا حب على رسيد در جانم * در سينه نماند با كسى كينم شبها به خيال او چو خواب آيد * گلزار شود كنار و بالينم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1345 | رضا قليخان هدايت