حماك اللّه از اين ديوان بىدين * معاذ اللّه ازين غولان جنگل
من از لاحول اين ديوان پرريو * سرايان بر زبان هر لحظه حوقل
گهى از بهر دفع شر ايشان * عزايمخوان مثال مرد مندل
فتادند از حسد در پوستينم * چنان در پوستين كهنه قمل
مزاج شه به من تغيير دادند * به بهتان و به جادوى و به تنبل
ترازويى كه بر شه بسنجد * بود الوندش اندر كفه خردل
ز دستش چشمهء انعام جارى * به شأنش آيت انفاق منزل
به نهى او برآيد خل از خمر * به امر او بجوشد خمر از خل
اگر يكذره از رأيش بتابد * شود چون روز روشن ليل اليل
پريشانى چنانم برده از كار * كه شكر را نمىدانم ز حنظل
دلى دارم همى آكنده از خون * به مانند يكى ناپخته دمل
در مدح حضرت شاه اوليا و فخر اوصيا عليه السلام
شصت سال آمد كه اندر بند و زندانم * پايبند اين تن خاكى بود جانم
دشمن جان من آمد است اين تن خاكى * دشمن تن نيز اين گردنده كيهانم
بر تن من حادثات از وى همىريزد * گويى اندر زير پتك چرخ سندانم
جان همى پرواز مىجويد كه از عرشم * تن همى بر خاك مىچسبد كه ز اركانم
آن همىگويد كه من پاك سبكروحم * وين همىگويد كه من خاك گرانجانم
آن شتابان كارجعى را كار مىبندم * وين سرايان كابلعى را بنده فرمانم
جان چو احمد تن چو جبريل آمده است آرى * جان براند تن فروماند كه نتوانم
جز تن احمد كه خوى جان او دارد * گويدش ميران كه من هم با تو مىرانم
تنش جان عالم است و جان او حيدر * اى دو صد ره جان فداى آن تن و جانم
تنش گر جان نيست پس كو سايهاش آخر * سايه گويد ز آفتاب او گريزانم
نى غلط گفتم كه دارد سايهء وان كبود * آنكه مىگويد كه فخر آل عمرانم
نى غلط گفتم كه نقش او بود حيدر * ناطق است اين قول را ايزد ز فرقانم