تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1344

مساهمون:

ص١٣٤٤
حماك اللّه از اين ديوان بىدين * معاذ اللّه ازين غولان جنگل من از لاحول اين ديوان پرريو * سرايان بر زبان هر لحظه حوقل گهى از بهر دفع شر ايشان * عزايم‌خوان مثال مرد مندل فتادند از حسد در پوستينم * چنان در پوستين كهنه قمل مزاج شه به من تغيير دادند * به بهتان و به جادوى و به تنبل ترازويى كه بر شه بسنجد * بود الوندش اندر كفه خردل ز دستش چشمهء انعام جارى * به شأنش آيت انفاق منزل به نهى او برآيد خل از خمر * به امر او بجوشد خمر از خل اگر يك‌ذره از رأيش بتابد * شود چون روز روشن ليل اليل پريشانى چنانم برده از كار * كه شكر را نمىدانم ز حنظل دلى دارم همى آكنده از خون * به مانند يكى ناپخته دمل

در مدح حضرت شاه اوليا و فخر اوصيا عليه السلام

شصت سال آمد كه اندر بند و زندانم * پايبند اين تن خاكى بود جانم دشمن جان من آمد است اين تن خاكى * دشمن تن نيز اين گردنده كيهانم بر تن من حادثات از وى همىريزد * گويى اندر زير پتك چرخ سندانم جان همى پرواز مىجويد كه از عرشم * تن همى بر خاك مىچسبد كه ز اركانم آن همىگويد كه من پاك سبك‌روحم * وين همىگويد كه من خاك گران‌جانم آن شتابان كارجعى را كار مىبندم * وين سرايان كابلعى را بنده فرمانم جان چو احمد تن چو جبريل آمده است آرى * جان براند تن فروماند كه نتوانم جز تن احمد كه خوى جان او دارد * گويدش ميران كه من هم با تو مىرانم تنش جان عالم است و جان او حيدر * اى دو صد ره جان فداى آن تن و جانم تنش گر جان نيست پس كو سايه‌اش آخر * سايه گويد ز آفتاب او گريزانم نى غلط گفتم كه دارد سايهء وان كبود * آنكه مىگويد كه فخر آل عمرانم نى غلط گفتم كه نقش او بود حيدر * ناطق است اين قول را ايزد ز فرقانم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1344 | رضا قليخان هدايت