تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1342

مساهمون:

ص١٣٤٢
گوى و چوگان چون ببازد در صف ميدان دهر * صولجانش چرخ و گويش تودهء غبرا بود بارگاه رفعت و اجلال او چون برزنند * قبه‌يى از خيمه او گنبد مينا بود رخنه در ملكش نيارد كرد دور آسمان * ناظم آن چون مغيث الدّين و الدنيا بود حاجى آقاسى كه از پاس رسوم عدل او * مرتع گرگ و غنم همواره در يك جا بود

و له ايضا

آن كس كه روزگار بود دشمنش * ايمن چگونه باشد از آن ريمنش اهريمن زمانه زن جو زنى است * تا كى خورى فريب ز اهريمنش اهريمنى است اين فلك حيله‌باز * كاهرون فريب مىخورد از اهرنش خار است پيش بينش من نوگلش * تار است پيش ديدهء من روشنش چون خرمنم به باد دهد روزگار * از خوشه‌اش چه حاصل و از خرمنش نيشت زند چو باز خورى نوش او * سيرت دهد چو آب دهى سوسنش دل در جهان مبند كه بس بىوفاست * و آميخته است سورش با شيونش چون نفس سركشى كند و توسنى * افسار لاى نافيه بر سرزنش فرعون هستى تو چو مستى كند * موسى صفت به نيل درافكن تنش يا پاى نه به بتكده همچون خليل * بينى هرآنچه بت به تبر بشكنش يا چون على به دوش پيمبر براى * هر بت به كعبه در به زمين بفكنش آن باب شهر حكمت كانوار علم * تابد به خلق از در و از روزنش شاهى كز آفرينش گر انبيا * مغز ندا و به مغز بود روغنش گويى به روز معركه در كارزار * يك بيشه شير دارد پيراهنش گنجى است وحى و خاطر او خازنش * زرى است علم و سينهء او معدنش

و له ايضا

دوش يار من آن جهان وفاق * مست و سرخوش درآمدم به وثاق گفت چونى چگونه‌اى و چراست * ماه عيش تو اين‌چنين به محاق