گوى و چوگان چون ببازد در صف ميدان دهر * صولجانش چرخ و گويش تودهء غبرا بود
بارگاه رفعت و اجلال او چون برزنند * قبهيى از خيمه او گنبد مينا بود
رخنه در ملكش نيارد كرد دور آسمان * ناظم آن چون مغيث الدّين و الدنيا بود
حاجى آقاسى كه از پاس رسوم عدل او * مرتع گرگ و غنم همواره در يك جا بود
و له ايضا
آن كس كه روزگار بود دشمنش * ايمن چگونه باشد از آن ريمنش
اهريمن زمانه زن جو زنى است * تا كى خورى فريب ز اهريمنش
اهريمنى است اين فلك حيلهباز * كاهرون فريب مىخورد از اهرنش
خار است پيش بينش من نوگلش * تار است پيش ديدهء من روشنش
چون خرمنم به باد دهد روزگار * از خوشهاش چه حاصل و از خرمنش
نيشت زند چو باز خورى نوش او * سيرت دهد چو آب دهى سوسنش
دل در جهان مبند كه بس بىوفاست * و آميخته است سورش با شيونش
چون نفس سركشى كند و توسنى * افسار لاى نافيه بر سرزنش
فرعون هستى تو چو مستى كند * موسى صفت به نيل درافكن تنش
يا پاى نه به بتكده همچون خليل * بينى هرآنچه بت به تبر بشكنش
يا چون على به دوش پيمبر براى * هر بت به كعبه در به زمين بفكنش
آن باب شهر حكمت كانوار علم * تابد به خلق از در و از روزنش
شاهى كز آفرينش گر انبيا * مغز ندا و به مغز بود روغنش
گويى به روز معركه در كارزار * يك بيشه شير دارد پيراهنش
گنجى است وحى و خاطر او خازنش * زرى است علم و سينهء او معدنش
و له ايضا
دوش يار من آن جهان وفاق * مست و سرخوش درآمدم به وثاق
گفت چونى چگونهاى و چراست * ماه عيش تو اينچنين به محاق