فريدون خوانمش زيراكه اندر ملك زيبايى * ز زلف عنبرين هر سو درفش كاويان دارد
فداى آن دو شمشادم كه اندر نسترن غلطد * اسير آن دو گيسويم كه جا در پرنيان دارد
سبك روح است زلف مشكساى او ولى با من * چو فخر دين و دنيا گاهگاهى سر گران دارد
مغيث دين و دولت حاجى آقاسى امين شه * كه رأى پير او مر دين و دولت را جوان دارد
نمىدانم مثل كردن به چيزى دست رادش را * همىدانم كه اندر آستين دريا و كان دارد
غرض عشق محمد بود ور نه خود محالست اين * كه جبريلى هواى صحبت اين خاكيان دارد
محمد شاه غازى آنكه چتر عدل و انصافش * به زير سايه اندر قيروان تا قيروان دارد
و له
دلبرى دارم كه مشكين زلف و مهسيما بود * مه كه مشكين زلف باشد دلبر و زيبا بود
عنبر ساراى او چنبر زند بر گرد ماه * چنبر مه ديدهاى كز عنبر سارا بود
لالهء حمرا به سنبل بستر آيد آى عجب * بستر آن زلف پرچين لالهء حمرا بود
عاشق و شيداى او گر گشتهام معذور دار * هركه عاشق گشت بايد لاجرم شيدا بود
زهر مىبارد از آن لعلى كه باشد كان قند * زهر ديدستى كه كانش لعل شكرزا بود
گر ز نسل آدم و حوا پرى گشتى پديد * گفتمى كان مه ز نسل آدم و حوا بود
فتنه و غوغا فكندى اى صنم در ملكشاه * چون دو شه را شد مسلم كشورى غوغا بود
اى بت يغما چنين دين و دل از مردم مبر * كى پسندد شاه كاندر ملك او يغما بود
خسرو غازى محمد شاه كز روى شرف * كمترين دربان او اسكندر و دارا بود