تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1341

مساهمون:

ص١٣٤١
فريدون خوانمش زيراكه اندر ملك زيبايى * ز زلف عنبرين هر سو درفش كاويان دارد فداى آن دو شمشادم كه اندر نسترن غلطد * اسير آن دو گيسويم كه جا در پرنيان دارد سبك روح است زلف مشكساى او ولى با من * چو فخر دين و دنيا گاه‌گاهى سر گران دارد مغيث دين و دولت حاجى آقاسى امين شه * كه رأى پير او مر دين و دولت را جوان دارد نمىدانم مثل كردن به چيزى دست رادش را * همىدانم كه اندر آستين دريا و كان دارد غرض عشق محمد بود ور نه خود محالست اين * كه جبريلى هواى صحبت اين خاكيان دارد محمد شاه غازى آنكه چتر عدل و انصافش * به زير سايه اندر قيروان تا قيروان دارد

و له

دلبرى دارم كه مشكين زلف و مه‌سيما بود * مه كه مشكين زلف باشد دلبر و زيبا بود عنبر ساراى او چنبر زند بر گرد ماه * چنبر مه ديده‌اى كز عنبر سارا بود لالهء حمرا به سنبل بستر آيد آى عجب * بستر آن زلف پرچين لالهء حمرا بود عاشق و شيداى او گر گشته‌ام معذور دار * هركه عاشق گشت بايد لاجرم شيدا بود زهر مىبارد از آن لعلى كه باشد كان قند * زهر ديدستى كه كانش لعل شكرزا بود گر ز نسل آدم و حوا پرى گشتى پديد * گفتمى كان مه ز نسل آدم و حوا بود فتنه و غوغا فكندى اى صنم در ملك‌شاه * چون دو شه را شد مسلم كشورى غوغا بود اى بت يغما چنين دين و دل از مردم مبر * كى پسندد شاه كاندر ملك او يغما بود خسرو غازى محمد شاه كز روى شرف * كمترين دربان او اسكندر و دارا بود