اين فلك از من ربود يار مرا * برد ز من يار غمگسار مرا
بود ز درد و غمم حصار ولى * زير و زبر كرد آن حصار مرا
بو كنارم ازو چو باغ بهشت * خار نشاند است در كنار مرا
بود قرارم به وصل او و كنون * نيست ز هجران او قرار مرا
منتظرم تا اجل فرارسدم * گر نكشد درد انتظار مرا
اى دل به هرجا مىروى آن يار هرجايى طلب * بگذار نام و ننگ را در عشق رسوايى طلب
بگذر ز تن جان شو همى زنده به جانان شو همى * يكچند نادان شو همى وانگاه دانايى طلب
خواهى شوى ز اهل نظر بر خاك راهش كن گذر * زان خاك كن كحل بصر زان كحل بينايى طلب
اندر پى فرخنده پى طومار اين ره ساز طى * وز خويش دم دركش چونى دم از دم نايى طلب
و له ايضا
نگار من ز مشك ناب بر مه سايبان دارد * و يا در سايه خورشيد جهانآرا نهان دارد
اگر رويش نه گنج شايگانست ازچهرو دايم * دو مار جانگزا از هر كنارش پاسبان دارد