تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1338

مساهمون:

ص١٣٣٨
گرز شه را به رزم بردارد * هيچ پيلى ندارد اين نيرو شهريارا به صولت شيران * بستردى ز روى ملك آهو اينك اندر چنين همايون كاخ * چندگاهى مراد دل مىجو لعل لب را به روى دوست بنه * راز دل را به گوش يار بگو تا كه بادى و زان شود بر شاخ * تا كه آبى روان شود در جو بگذران روزگار و خوش بگذار * كار گيتى بجنبش ابرو داد مىورز و شادمان مىباش * به حق لا إله الا هو سال تاريخ اين همايون كاخ * اين بنا يا كه روضهء مينو

در تهنيت عيد سعيد و مدح حضرت سلطان ناصر الدّين شاه

تجربت كردم هر عيد كه آمد سوى شاه * دارد اقبالى زيباى شهنشه همراه شاه ايران ملك روى زمين خواهد شد * ياد دار اين ز من و باش بر اين گفته گواه از سرافرازى اين اختر و الا پيداست * كه برآيد سوى گردون و ببوسد لب ماه نقش هر سيم و زرى ناصر دين شاه كنند * خسروان بر در عاليش بسايند جباه بس‌كه لطف تو به ما خندهء شادى آموخت * لب ما كرد فراموش به دوران تو آه دشمن از هيبت تو چون به هزيمت نرود * در بر حملهء صرصر چه كند خرمن كاه اندر آن بيشه كه از شير علامت باشد * نتوان يافت در آن بيشه نشان روباه هفت اقليم بگيرى چو تو را هست سه چيز * تيغ بران و كف راد و ضمير آگاه رنج برخيزد از آن تن كه تو بدهيش امان * درد بگريزد از آن دل كه تو باشيش پناه روى تو همچو بهار است و دل ما چو شجر * دست تو همچو سحابست و تن ما چو گياه خرد آموزد هركو شنود از تو سخن * هنر اندوزد هركو فكند در تو نگاه خسروا ابر بهارى ز بر كوه دميد * عندليبان به گلو تعبيه كردند ستاه ماه فروردين زودا كه به صد رنگ و رنگار * بر تن كوه يكى جامه كند از ديباه گسترد بر طرف راغ يكى بيرم سبز * بر مى سبز نه زان گونه كه بافد جولاه پس به روزى كه لب جوى ز مرزنگوش است * خوش‌تر اى شه كه لب جوى فرازى خرگاه