تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1337

مساهمون:

ص١٣٣٧
ازين سپس ملكا سوى باغ بايد رفت * كه زير پى همه ديباى رومى است زمين چميد بايد بر روى سنبل و سوسن * نشست بايد در پيش لاله و نسرين گهى شنيدن بانگى كه غم زدايد و رنج * گهى كشيدن زلفى كه حلقه دارد و چين گهى روايت شعر رهى به مدح ملك * چو آب باران صافى چو انگبين شيرين هميشه تا كه ز بيخ وفاق خيزد مهر * هميشه تا كه ز تخم نفاق رويد كين دل موافق تو جفت با سرور و نشاط * لب مخالف تو يار با حنين و انين تو را عظيم سپاهى چو موج بحر محيط * تو را منيع جوارى چو يال شير غرين

در صفت كاخ شاهانه و تاريخ بناى آن

زهى اى رشك روضه مينو * شاه را كاخ و ماه را مشكو كه ز گردان چو بيشهء ضيغم * كه ز خوبان چو مرتع آهو در تو بسته دست هر نقاش * بر سر كلك لعب صد جادو گويى از تندباد لرزانست * شكل هر بيد و نقش هر ناژو قمريان را به كلك سحر نگار * از طرب درفكنده دم به گلو ناظران منتظر كه هان برسيد * باز پرنده از بر تيهو باد همواره اين همايون كاخ * بر شهنشاه فرخ و نيكو ناصر الدّين شه آنكه تيغ وى است * ياور ياور و عدوى عدو گر رسيد تير او بدين سوى سنگ * به يقين در جهد به ديگر سو ور رسد تيغ او بدين روى پيل * بىگمان درشود به ديگر رو كندى تيغ را زيانى نيست * شاه را پيش سختى بازو تيغ شه هندو است و مىسوزد * دشمنان را به سيرت هندو چه كند پيش گرز شه سر خصم * چه كند پيش سنگ خاره سبو آفرين زان خجسته مركب شاه * كه غلط نيست بر تنش يك مو تندى و گرم‌خيزيش برداشت * رنج مهماز از بر و پهلو كوه البرزش ار نهى بر پشت * از گرانى نلرزدش بازو