همىبگشت درون دو چشم خسرو آب * هم از فراق پدر هم ز شورش كشور
ز بهر ساز سفر چون ز سوك شه پرداخت * بگشت در سر خسرو هزار گونه فكر
بخواند پيش پى مصلحت خديو بزرگ * هرآنكه بود به درگه ز كهتر و مهتر
چو صف زدند به پاى سرير تن در تن * خديو ايران برداشت مهر گنج و گهر
بگفت كز روش دهر و گردش گردون * فتادمان سفرى پرز هول و پرز خطر
تهى شد است سرگاه كى ز شاه و كنون * برفت بايدمان تا به تختگاه پدر
هزار غول ز هر پشته ساز كرده كمين * هزار ديو به هر گوشه گرد كرده حشر
سپاه جمله پراكنده ملك شوريده * چگونه بايد برگ سپاه و ساز سفر
همه سران بشنيدند و در جواب ملك * به پشت پا نگرستند و روى يكديگر
امير اعظم چون اين سخن شنيد ز شاه * ز خاك پاى ملك داد روى را زيور
به شاه گفت كه شاها تو شاد و خرم باش * به هيچ كارى اندوه روزگار مبر
تو اين غمان ز پى من گذار و شاد نشين * كه شادى از پى شاه است و غم پى چاكر
براى ساز سپاه و براى كار عدو * منم ستاده به درگاه شاه بسته كمر
چگونه پايد در پيش حملهء تو عدوى * چگونه كوشد با تندباد خاكستر
بر آفتاب فلك خشم گير ار به مثل * دهان خويش بدوزد همى ز خنده سحر
بدست تانى بگرفت از آشيانه عقاب * كه از نهيب فرامش كند به پهلو پر
هزار رود به دريا فرستى از هر آب * گر از نيام سراسر برآورى خنجر
زمين ندارد زيباى اسب تو ميدان * فلك ندارد شايان نام تو منبر
تو ساز لشكر و كار عدوت ساخته گير * كه ايزد است درين كار در تو را ياور
به پيشگاه ملك چون سخن به پايان برد * برون شد از بر شه با لبى ثناگستر
نهاد دل همه بر ساز راه و از هر سو * به پيش خواند بزرگان كشور و لشكر
همى به پيكرشان برفكند ديبهء روم * همه به دامنشان درفشاند بدرهء زر
كمند داد و كمان داد و خود داد و زره * كلاه داد و كمر داد و تيغ داد و سپر
بگفت بايدتان ساختن كنون سپهى * كه هم نبرد ندارند شير شرزهء نر
كشن سپاهى چونان كه نامدش بشمرد * كس ار تواند بشمرد قطرههاى مطر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1330
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٣٠