تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1330

مساهمون:

ص١٣٣٠
همىبگشت درون دو چشم خسرو آب * هم از فراق پدر هم ز شورش كشور ز بهر ساز سفر چون ز سوك شه پرداخت * بگشت در سر خسرو هزار گونه فكر بخواند پيش پى مصلحت خديو بزرگ * هرآن‌كه بود به درگه ز كهتر و مهتر چو صف زدند به پاى سرير تن در تن * خديو ايران برداشت مهر گنج و گهر بگفت كز روش دهر و گردش گردون * فتادمان سفرى پرز هول و پرز خطر تهى شد است سرگاه كى ز شاه و كنون * برفت بايدمان تا به تختگاه پدر هزار غول ز هر پشته ساز كرده كمين * هزار ديو به هر گوشه گرد كرده حشر سپاه جمله پراكنده ملك شوريده * چگونه بايد برگ سپاه و ساز سفر همه سران بشنيدند و در جواب ملك * به پشت پا نگرستند و روى يكديگر امير اعظم چون اين سخن شنيد ز شاه * ز خاك پاى ملك داد روى را زيور به شاه گفت كه شاها تو شاد و خرم باش * به هيچ كارى اندوه روزگار مبر تو اين غمان ز پى من گذار و شاد نشين * كه شادى از پى شاه است و غم پى چاكر براى ساز سپاه و براى كار عدو * منم ستاده به درگاه شاه بسته كمر چگونه پايد در پيش حملهء تو عدوى * چگونه كوشد با تندباد خاكستر بر آفتاب فلك خشم گير ار به مثل * دهان خويش بدوزد همى ز خنده سحر بدست تانى بگرفت از آشيانه عقاب * كه از نهيب فرامش كند به پهلو پر هزار رود به دريا فرستى از هر آب * گر از نيام سراسر برآورى خنجر زمين ندارد زيباى اسب تو ميدان * فلك ندارد شايان نام تو منبر تو ساز لشكر و كار عدوت ساخته گير * كه ايزد است درين كار در تو را ياور به پيشگاه ملك چون سخن به پايان برد * برون شد از بر شه با لبى ثناگستر نهاد دل همه بر ساز راه و از هر سو * به پيش خواند بزرگان كشور و لشكر همى به پيكرشان برفكند ديبهء روم * همه به دامنشان درفشاند بدرهء زر كمند داد و كمان داد و خود داد و زره * كلاه داد و كمر داد و تيغ داد و سپر بگفت بايدتان ساختن كنون سپهى * كه هم نبرد ندارند شير شرزهء نر كشن سپاهى چونان كه نامدش بشمرد * كس ار تواند بشمرد قطره‌هاى مطر