تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1333

مساهمون:

ص١٣٣٣
ابر زفتى نكند نيز به هنگام نوال * شاخ سستى نكند نيز به هنگام ثمر ابر گريان به گه خويش و رعيت خندان * كيسهاى همگان فربى و غمها لاغر آخر سال ستانند خراج رعيت * اول سال رسانند عطاى لشكر اجريت را بدهد خازن شه بىكم‌وكاست * سيم اگر خواهى سيم و زر اگر خواهى زر دل اين مردم بر مهر ملك شيفته شد * بر زبانشان نبود غير دعا چيز دگر با دعايش بگشايند ز بسترها چشم * با دعايش بگذارند به بالشها سر اى كه از جود تو ديدند به هر كوى نشان * اى كه از داد تو بردند به هر سوى خبر پيش تخت ملك امروز رهى را سخنى است * بر زبان راند و از داد تو خواهد داور عنصرى در سخن از چاكر تو بيش نبود * صد چو محمود شه اى شاه تو دارى چاكر او چنان بود بدان روز و من امروز چنين * آن كن اى شاه كه از داد تو باشد درخور شصت سال افزون جد و پدر من سفتند * به مديح پدر و جد تو اى شاه گهر تا كه گشتند به درگاه نياكان ملك * با اميران گرانمايه به رتبت همبر بودشان زر فراوان و غلامان بديع * خانه و باغ و ده و اشتر و اسب و استر تو ز جد و پدر اى شاه فزونى بسيار * نيز كمتر نيم اى شاه من از جد و پدر كى روا باشد در عهد شهنشاهى تو * كه مرا حادث ايام كند زير و زبر دهن آلوده نكردم به ثناى دگران * جز به مدحت نشود خامهء من هرگز تر ديرگاهى است كه بر درگه شه منتظرم * بو كه يك‌ره فكند شاه سوى بنده نظر نظر شه به مثل تابش اين خورشيد است * كه طرازد ز يكى سنگ سيه‌رو گوهر

و له ايضا من قصائده

چون درآمد بخواب چشم عسس * اظلم الليل و هو قد عسعس نه عجيج و جوش و همس قدم * نه نباح كلاب و بانگ جرس لب فروبسته از سؤال و جواب * شب به كردار زنگى اخرس برنياورده از گرانى سر * ذقن از سينه پاسبان و عسس هردم از بام اين كبود حصار * سوى ديوى فروفتاد قبس