در ستايش شاهنشاه جمجاه سلطان فتحعلى شاه نور اللّه مرقده گفته
سبزهها بر دشت بين چون طوطى گستردهپر * وان درختان چون گه مستى دم طاوس نر
برق خندد آنچنان كش بردرد چاك دهن * رعد غرد آنچنان كش بگسلد بند جگر
ابرها خيزان ز پشت كوه چون تيره شبه * آبها غلطان به روى دشت چون روشن گهر
صبحگاهان چاوچاو افتد به انبوه درخت * بامدادان قاهقاه افتد ز بالاى كمر
لالهها گويى خروسانند با هم كرده تاج * شاخهها گويى تذروانند درهم بسته پر
مرغكان سرخ غبغب چون عروسان چگل * گلبنان زردپيكر چون غزالان تتر
رنگ را گاه جدال از مشك مىبينى سنان * گور را وقت گريز از سيم مىبينى سپر
قمريان يك بر دگر گردنكشان در آشيان * آهوان يك بر دگر پهلوزنان در آبخور
بلبلان چون در خروش آيند تاب آيد به دل * قمريان چون در سرود آيند دود افتد به سر
ذكر رحيل قطب السلاطين محمد شاه و جلوس شاهنشاه عهد ناصر الدّين شاه
ببال اى فلك و شاد باش اى اختر * كه كامتان به برآمد ز گردش بىمر
همى ز كوشش آزردهتان نگشت روان * همى ز گردش فرسودهتان نگشت گهر
به گرمخيزى چون عاشقان همىرفتيد * برفتن اندر پيدا نه پايتان از سر
چنان شديد كه بيچاره از پس چاره * چنان شديد كه دلداده از پى دلبر
ز بعد آنكه بر اميدتان بتفت روان * ز بعد آنكه بر آرمانتان بكفت جگر
هرآنچه جستيد اندر ازل ز دور زمان * همى به سعى فراوان بيافتيد ايدر
عيان شد آنكه نديديد در هزار قران * نظير او نه ببينيد در هزار دگر
بدستيش در كلك و بدستيش شمشير * ز سوى راستش آب و ز سوى چپ آذر
امير كشور و لشكر اتابك اعظم * كه مهر او همه خير است و كين او هم شر
به بوى لطفش لاغر همىشود فربه * به ياد عنفش فربه همىشود لاغر
چو تخت ملك تهى ماند از محمد شاه * كه نوشه باد روانش به عالم ديگر
به شهر تبريز اندر خبر رسيد به شاه * كه حال ملك دگر شد ز كينهء اختر
از آن خبر بنگويم ملك چه گفت و چه كرد * از آنكه كس به شنيدن نمىكند باور