شاعران راست سخنها به گزاف و به دروغ * سخن من به مديحش همه صدقست و صواب
بر تذروان خوش و خرم كه ملك كرد به تير * صافى اين روى هوا راز رباينده عقاب
كشت تخمى كه بود بهرهء آنسو رو سرور * كند بيخى كه بود ميوهء آن رنج و عذاب
جغد ازينپس بهسوى خانهء بدخواه رود * كه نماند است درين پادشهى جاى خراب
تربيت يافتن مرد هنر بر در اوست * كه به درياست درون تربيت در خوشاب
روى او رامش جانهاست به هنگام حضور * ياد او شادى دلهاست به هنگام غياب
مگذارد كه ببرد ز لبى هرگز نان * نپسندد كه بريزد ز رخى هرگز آب
در ستايش سلطان السلاطين شاهنشاه عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه قاجار خلد اللّه سلطانه
قرار مملكت و جشن عيد و فصل بهار * خجسته بادا بر شهريار دولت يار
پناه دولت اسلام ناصر الدّين شاه * كه روى او چو بهشت است و خوى او چو بهار
يكى شگفت به دربار شاه ديدستم * بگفت بايد در انجمن مرا ناچار
به چشم خويش بديدم بهار را كامروز * همى به بارگه شهريار جستى بار
همىبگفتش دربان كه نام و كام تو چيست * كه بار جويى زى شهريار شيرشكار
بساط پادشه است اين و بوسه جاى شهان * نه جايگاه تهىمايگان بىمقدار
در او ملوك به چهره روند همچون آب * در او صدور به سينه شوند همچون مار
بساط عالم بالا نه جاى هر دد و دام * بسيط عرصهء مينو نه جاى هر خس و خار
بهار چون سخن پردهدار شاه شنيد * زبان به پوزش او برگشاد چاكروار
بگفت بندهء ديرين شهريارم من * بر آستان ملك بوسه دادهام بسيار
به بندگان ملك نام من نهفته نبود * شناخته است مرا هركس از صغار و كبار
منم كه روى من از خاك مىكند خلخ * منم كه بوى من از باد مىكند تاتار
منم كه بر رخ گلنار ريختم شنگرف * منم كه از بر كهسار بيختم زنگار
ز من به گوش گرفتند قمريان الحان * ز من به ياد سپردند بلبلان اشعار
منم كه خلعت نوروزيم فرستد شاه * چو بندگان و غلامان به ساليان هموار
بگفت دربان گر زان كه بندهء شاهى * درآى و پاى خود از جايگه برون مگذار