كف سمش بسان سطح سندان * سر گوشش بسان نوك مثقب
ببرم صعب و سهل كوه و وادى * شتابان در يكى روز و يكى شب
گهى بر يال مركب زى مقعر * گهى بر دم توسن زى محدب
فرود آيم به درگاه كسى كاو * به نعمت سير دارد چشم اشعب
وزير ملك فخر الدّين كه از وى * ببارد فيض چون باران منصب
بتوفد از نهيش كوه قارن * بلرزد از هراسش ليث اغلب
نه جز بر امر و نهيش گوش گردون * نه جز بر قبض و بسطش چشم كوكب
به پيش مؤمنان از شكر احلى * به پيش كافران از آهن اصلب
نه برگيرد كسى از مهر او دل * نه بردارد كسى از سهم او لب
به كار شرع از هر عالم اولى * به كار ملك از هر سايش انسب
سياست مرو را زيبد كه دارد * دل پاكيزه و رأى مهذب
دهد جا و دهد منصب و ليكن * خود او فارغ ز حب جاه و منصب
بكرده بهر تعديل طبايع * ز قهر و لطف معجونى مركب
براى مستفيد و تشنهء علم * بيانى زاب حيوان دارد اعذب
حسود او ترندى بس حقير است * نديده باز را منقار و مخلب
الا تا نه مثلث چون مربع * الا تا نه مدور چون مكعب
مبادا در دل احباب او غم * مبراد از تن اعداى او تب
در ستايش و مدح شاهنشاه گيتىپناه سلطان ناصر الدّين پادشاه
زين همه پادشهانى كه بخواندم ز كتاب * ناصر الدّين شه غازيست فزون از همه ناب
بشبابش خرد و تجربت پيرانست * خرد و تجربت پير كه دارد بشباب
بر خردمند مشيران چو درى بسته شود * نزد شاه است كليدى ز پى فتح الباب
ز رعيت چو ستاند بستاند بدرنگ * چون به لشكر برساند برساند بشتاب
روى فرخندهء اين شاه به باغى ماند * كه به باران بهاريش بشسته است سحاب
به شهنشه نتوان گفت كه بسيار مبخش * نه به خورشيد درخشنده كه هر روز متاب