تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1325

مساهمون:

ص١٣٢٥
كوهى متين است و چرخى آرميده آفتابى فيض‌بخش است و صبحى بردميده ذلت و عزت را در نظر همتش وقعى چندان نه و فقر و دولت را در نزد مكانتش فرقى چنان نى اگرچه ميلى به شاعرى ندارد گاهى تفنا تغزلى يا مدحتى منظوم كند كه طعنه بر گفتار بلغاى سلف زند و دانشمندش هم‌رتبهء سحر مبين خواند و هم‌پايهء در ثمين داند در اين دولت ابد مدت بالارث و الاستحقاق ملك‌الشعراى بالاستقلال است از اوست :

من قصائده فى مدايح الوزير فخر الدّين عباس ايروانى

بيامد ماه قوس و رفت عقرب * هر آنج آن گشت ابعد اين شد اقرب خرامان كبك را بر دامن كوه * به سيم اندوده شد پاى مخضب درآوردند گويى نوعروسان * نگارين پاى در سيمينه‌جورب الف‌وارند نك عريان و ساده * صف ناژو كه بد چون سطر معرب بتكرارند زاغان بر يكى حرف * چو زنگى بچگان در درس مكتب بشورد بر هوا ابر از بر باد * چو درهم رفته خطهاى مورب همه‌كس جاى خود داند درين روز * بداند هم و جار خويش ثعلب جز از من در هوان و ذل غربت * تو هم دانا و هم بينايى اى رب دو ديده زرد كرده همچو آبى * دو گونه سبز كرده همچو طحلب همه فال من است از بانگ مرغان * همه درس منست از يال مركب ز دل برداشته ياد عم و خال * ز سر بگذاشته ياد اخ و اب شده همخواب با غولان رهزن * شده مأنوس با گرگان غلب به عيشى از لقاى مرگ او حش * به جايى از دو چشم شير اهيب ازين‌پس چارهء خود بازجويم * ندارم خويش را چندين معذب الا اى خادم ديرينه بر بند * يكى زرينه زين بر اسب اشهب هماى آهوى خوش‌خوى تكاور * همان طاوس طناز مؤدب به سختى چار سم او مسلم * به گردش چار ركن او مجرب بپيچد تن به عطف اندر چو اژدر * برآرد دم به عدو اندر چو عقرب