كوهى متين است و چرخى آرميده آفتابى فيضبخش است و صبحى بردميده ذلت و عزت را در نظر همتش وقعى چندان نه و فقر و دولت را در نزد مكانتش فرقى چنان نى اگرچه ميلى به شاعرى ندارد گاهى تفنا تغزلى يا مدحتى منظوم كند كه طعنه بر گفتار بلغاى سلف زند و دانشمندش همرتبهء سحر مبين خواند و همپايهء در ثمين داند در اين دولت ابد مدت بالارث و الاستحقاق ملكالشعراى بالاستقلال است از اوست :
من قصائده فى مدايح الوزير فخر الدّين عباس ايروانى
بيامد ماه قوس و رفت عقرب * هر آنج آن گشت ابعد اين شد اقرب
خرامان كبك را بر دامن كوه * به سيم اندوده شد پاى مخضب
درآوردند گويى نوعروسان * نگارين پاى در سيمينهجورب
الفوارند نك عريان و ساده * صف ناژو كه بد چون سطر معرب
بتكرارند زاغان بر يكى حرف * چو زنگى بچگان در درس مكتب
بشورد بر هوا ابر از بر باد * چو درهم رفته خطهاى مورب
همهكس جاى خود داند درين روز * بداند هم و جار خويش ثعلب
جز از من در هوان و ذل غربت * تو هم دانا و هم بينايى اى رب
دو ديده زرد كرده همچو آبى * دو گونه سبز كرده همچو طحلب
همه فال من است از بانگ مرغان * همه درس منست از يال مركب
ز دل برداشته ياد عم و خال * ز سر بگذاشته ياد اخ و اب
شده همخواب با غولان رهزن * شده مأنوس با گرگان غلب
به عيشى از لقاى مرگ او حش * به جايى از دو چشم شير اهيب
ازينپس چارهء خود بازجويم * ندارم خويش را چندين معذب
الا اى خادم ديرينه بر بند * يكى زرينه زين بر اسب اشهب
هماى آهوى خوشخوى تكاور * همان طاوس طناز مؤدب
به سختى چار سم او مسلم * به گردش چار ركن او مجرب
بپيچد تن به عطف اندر چو اژدر * برآرد دم به عدو اندر چو عقرب