تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1323

مساهمون:

ص١٣٢٣

و له ايضا

آمد فصل بهار خيز بده جام * تا چو لب جام گيرم از دهنت كام رام نگردى به من اگر عجبى نيست * آهو هرگز بشير مىنشود رام مىرمد از من اگر دو چشم تو نشگفت * رم ز غزالان خوشست و حمله ز ضرغام خال تو ديديم و دل به زلف تو داديم * مرغ گرفتار دانه گردد در دام ناصر دين شاه آنكه در صف ميدان * شيرى و ماهى بود به صفهء ايوان اى ملك ملك‌گير اى شه شاهان * وى سر شاهان تراست در خط فرمان شيرى چون پا نهى به عرصهء آورد * ماهى چون جا كنى به صفهء ايوان سايهء يزدانى و به خلق بپايى * پايد آرى به خلق سايهء يزدان دولت و تخت شه آنكه جمع نخواهد * باد چو زلف بتان هميشه پريشان هركه ندارد سرى به چنبر حكمت * بادا غلطان سرش چو گوى به چوگان شير نديدى اگر به زين تكاور * شيرى بر باره بين شهنشه دوران خسرو عادل كه آمد از دل و از چهر * ثانى گرشاسب و همال منوچهر

منتخب افراد بعضى غزليات اوست

گر سر خويشم نباشد با خيالت نى شگفت * برنيايد با خيالت خويشتن‌دارى ما چون دل غم‌ديده را ناچار بايد غم‌خورى * از تو مىآيد غمى هردم به غمخوارى ما بر خلاف خضر اى چشمهء جانبخش خضر * جان بكاهد لب چون آب بقاى تو مرا قابل سرى كه خاك به راه وفاى تست * لايق دلى كه چاك ز تير جفاى تست پشت پا بر حشمت جم برزنى از شش‌جهت * هفت خط جام او را دانى ار تفسير چيست آنان كه در آيينهء رويت نگرانند * انصاف توان داد كه صاحب‌نظرانند بينند اگر جز به تو زهاد عجب نيست * كاين قوم دو بين طايفهء بىبصرانند كافرى كارش و شايستهء زنار بود * هركه را جز به تو در هر دوجهان كار بود نه عجب گر به دلم كرد غمت ره كه طبيب * اندر آن خانه كند راه كه بيمار بود بسته بر ديدهء جمعى دگر امشب ره خواب * تا دگرباره در آغوش كه شد بارگهش