در خوى تشوير شعرم شست رخ ز آزرم مدحت * آرى آرى خجلت دوشيزه هست از بىجهازى
كلك من كلك عطارد نيست تا راند مديحت * قاصرم قاصر ز چوبين تيغ كى آيد جرازى
به كه كوشم در دعايت باد عمرت جاودانه * قافيهگو شو غلط من راضيم تو باش راضى
فى مسمطات الربيعية و مدايح السلطان
دست صبا باغ را باز ز نو غازه كرد * ز آمدنش دهر را جمله پرآوازه كرد
عيش ببايد نمود ساز طرب تازه كرد * باده بىاندازه خورد عيش بىاندازه كرد
زان مى كو مانده است از جم و كى يادگار * سپند و بهمن گذشت بهار نيكو رسيد
ز باغ شد ناپديد سونش سيم سپيد * به صحن بستان صبا فرش زمرد كشيد
به تن ز ديباى سبز جامه بپوشيد بيد * ابر به بستان نمود لؤلؤ لالا نثار
رسيد آزار مه گذشت هنگام دى * بيا بدين تهنيت بطى بياور ز مى
به صوت تنبور و چنگ به بانگ آواز نى * كه نوبت شاه دى به دهر گرديده طى
وقت ازين به كجا باده پياپى بيار * گيتى از نو گرفت ديگر فر و بها
غيرت تاتار شد باغ ز سعى صبا * خجلت فرخار شد راغ ز فيض هوا
ساحت آن روحبخش عرصهء اين جانفزا * آن يك چون موى دوست اين يك چون چهر يار
اى بت سيمين بدن اى مه مشكين سلب * گاه بهار است و هست موسم عيش و طرب
بايد رندانه خورد بادهء صاف عنب * از سر شب تا صبوح وز پى آن تا به شب
آرى كارى ازين به نبود در بهار