تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1322

مساهمون:

ص١٣٢٢
در خوى تشوير شعرم شست رخ ز آزرم مدحت * آرى آرى خجلت دوشيزه هست از بىجهازى كلك من كلك عطارد نيست تا راند مديحت * قاصرم قاصر ز چوبين تيغ كى آيد جرازى به كه كوشم در دعايت باد عمرت جاودانه * قافيه‌گو شو غلط من راضيم تو باش راضى

فى مسمطات الربيعية و مدايح السلطان

دست صبا باغ را باز ز نو غازه كرد * ز آمدنش دهر را جمله پرآوازه كرد عيش ببايد نمود ساز طرب تازه كرد * باده بىاندازه خورد عيش بىاندازه كرد زان مى كو مانده است از جم و كى يادگار * سپند و بهمن گذشت بهار نيكو رسيد ز باغ شد ناپديد سونش سيم سپيد * به صحن بستان صبا فرش زمرد كشيد به تن ز ديباى سبز جامه بپوشيد بيد * ابر به بستان نمود لؤلؤ لالا نثار رسيد آزار مه گذشت هنگام دى * بيا بدين تهنيت بطى بياور ز مى به صوت تنبور و چنگ به بانگ آواز نى * كه نوبت شاه دى به دهر گرديده طى وقت ازين به كجا باده پياپى بيار * گيتى از نو گرفت ديگر فر و بها غيرت تاتار شد باغ ز سعى صبا * خجلت فرخار شد راغ ز فيض هوا ساحت آن روح‌بخش عرصهء اين جان‌فزا * آن يك چون موى دوست اين يك چون چهر يار اى بت سيمين بدن اى مه مشكين سلب * گاه بهار است و هست موسم عيش و طرب بايد رندانه خورد بادهء صاف عنب * از سر شب تا صبوح وز پى آن تا به شب آرى كارى ازين به نبود در بهار