هست چون شمعطرازان چهره از خوبى و كشى * تو برو پيچيده همچون دود بر شمع طرازى
پشت پيرانى همانا زان تن خود چفته دارى * عيش ميرانى همانا زان دلوجان تازه سازى
عاقبت محمود گردد هركه را با او قرينى * يادگار اى زلف جانان گويى از جعد ايازى
با دلوجانهاى مشتاقان همانا كينهتوزى * همچو در آغاز اسلام از عجم فرسان تازى
بر صحيفه چهر جانان چون نگارى خط مشكين * نيستى گر كلك آن گو چاكرش صد فخر رازى
داور باذل هدايت مير بادانش كه دارد * طبع دريا مايهء او مخزنى دانش ركازى
از خورنق رونق كاخ سخن بگذشت ازيرا * چون سنمار است مشكين خامهاش در كار رازى
اى خداوندى كه اقليم سخن از تير كلكت * شد مسخر چون جهان از تيغ شاهنشاه غازى
از نخستين نكتهات در ششدر عجزند عالم * چون ز چارم نامهء يزدان فصيحان حجازى
هر مجاز اندر حديثت بر حقيقت نكته گيرد * گر مجاز اينست ما و بعد از اين عشق مجازى
كى هدايت يافتى ره سوى ظلمات معانى * خضر كلكت گر قدم ننهادى اندر چارهسازى
در نيستان قلم شيرى غزل زيبا غزالت * از پى مردار هرگز با گرازان كى گرازى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1321
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٢١