غريو زاغ هر سو گشته بر پاى * بهجاى صوت قمرى و عنادل
نجويى از زمين جز زر سوده * نگردد از هوا جز سيم نازل
وزير ملك خارج كز كف او * غنى شد هركجا در ملك سايل
دلش رخشنده چون خورشيد تابان * كفش بخشنده چون باران و ابل
بين رأى رزينش گر نديدى * يك درياى بىپهناى و ساحل
بجو دست سخايش تا بجويى * بهر انگشت او صد رود آتل
به هر لفظش همه حيران بمانند * به گيتى هرچه باشد از افاضل
به هرجا حكم او كوه است چون باد * به هرجا حلم او باد است كاهل
و له
كشيد خسرو دى سوى باغ و راغ سپاه * فراشت رايت شاهى فراز قبهء ماه
به جاى خيل هزاران دگر گروهگروه * به باغ لشكر زاغان همىرسند ز راه
به كين باغ كمر گر نبسته است غدير * چرا بپوشد جوشن ز قهر بيگه و گاه
به سر نهاده تو گويى به بوستان گلبن * بهجاى كلهء خضرا ز سيم ساده كلاه
اگرنه باد خزان كيمياگر است چرا * بدل به سودهء زر مىكند به باغ گياه
تغزل در ستايش زلف محبوب كه به مؤلف فرستاده
اى مشعبد زلف جانان تا كى اين نيرنگبازى * گاه تن را مىگدازى گاه جان را مىنوازى
گر نه اقبال كريمانى چرا دارى نژندى * ور نه آمال لئيمانى چرا دارى درازى
زاغ را مانى به صورت ليك صيد مرغ دل را * حلقه و پيچ و شكنجت كرده چنگ شاهبازى
هندوان خورشيد رخشان مىپرستند و شگفتم * پاىكوبان بر رخ خورشيد رخشان از چه تازى