تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1320

مساهمون:

ص١٣٢٠
غريو زاغ هر سو گشته بر پاى * به‌جاى صوت قمرى و عنادل نجويى از زمين جز زر سوده * نگردد از هوا جز سيم نازل وزير ملك خارج كز كف او * غنى شد هركجا در ملك سايل دلش رخشنده چون خورشيد تابان * كفش بخشنده چون باران و ابل بين رأى رزينش گر نديدى * يك درياى بىپهناى و ساحل بجو دست سخايش تا بجويى * بهر انگشت او صد رود آتل به هر لفظش همه حيران بمانند * به گيتى هرچه باشد از افاضل به هرجا حكم او كوه است چون باد * به هرجا حلم او باد است كاهل

و له

كشيد خسرو دى سوى باغ و راغ سپاه * فراشت رايت شاهى فراز قبهء ماه به جاى خيل هزاران دگر گروه‌گروه * به باغ لشكر زاغان همىرسند ز راه به كين باغ كمر گر نبسته است غدير * چرا بپوشد جوشن ز قهر بيگه و گاه به سر نهاده تو گويى به بوستان گلبن * به‌جاى كلهء خضرا ز سيم ساده كلاه اگرنه باد خزان كيمياگر است چرا * بدل به سودهء زر مىكند به باغ گياه

تغزل در ستايش زلف محبوب كه به مؤلف فرستاده

اى مشعبد زلف جانان تا كى اين نيرنگ‌بازى * گاه تن را مىگدازى گاه جان را مىنوازى گر نه اقبال كريمانى چرا دارى نژندى * ور نه آمال لئيمانى چرا دارى درازى زاغ را مانى به صورت ليك صيد مرغ دل را * حلقه و پيچ و شكنجت كرده چنگ شاهبازى هندوان خورشيد رخشان مىپرستند و شگفتم * پاىكوبان بر رخ خورشيد رخشان از چه تازى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1320 | رضا قليخان هدايت