تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1304

مساهمون:

ص١٣٠٤
شباب از خراسان به دارالخلافهء تهران آمده به تحصيل علوم ادبيه پرداخته تتبعى كامل حاصل كرد و از غالب علوم به حظى وافر رسيد و در رياضى و طبيعى نيز مقامى يافت و غالب اوقات در خدمت فخر الدوله حاج محمد حسينخان قاجار مروزى و ساير فضلاى امراى دربار خاقان صاحبقران طاب ثراه اكتساب حالات و اقتباس كمالات منادمت و مصاحبت داشت در اواخر حال چندى در معصومهء قم سكونت گرفت پس از آن به دار الخلافه آمد اعاظم عهد خاصه مقرب الخاقان ميرزا فضل اللّه وزير نظام و فرزند كرامش ميرزا مصطفى قلى مستوفى او را رعايت مىنمودند چون سنين عمرش در مراحل هفتاد افتاد ضعف بر قوايش غالب شد و از كثرت افيون بكاست تا در سنهء 1272 رحلت نمود ديوانش جمع نگرديده و اشعارش مرقوم نيفتاده فقير مؤلف از فرزندش مسوده‌يى چند گرفته كه تحرير نمود از اوست :

در مدح بعضى از اكابر دربار حضرت شاهنشاه قاجار

شب دوشين به بحر روى دلبر * نهادم سر به زانو ديده بر در ز شور آن نگار پرنيان‌پوش * ز خار و خاره‌ام بالين و بستر چو پاسى زان شب ديجور بگذشت * به گوش آمد صداى حلقه از در درآمد آرزوى ديده و دل * ز هرچش ديده و دل خواست خوش‌تر فرود آمد چو مه در برج جوزا * كجا از جور چرخ اين لطف باور نشست و برقع از عارض برافكند * گشود از عطف چادر تكمهء زر برويم دست رحمت سود و آنگه * برآورد از سر زانو مرا سر عتاب‌آميز با من در سخن شد * نخستين گفت كاى پير سخنور چرا ماندى چنين محزون و دروا * چرا هستى چنين زار و مكدر دوروزه عمر اگر راحت و گر رنج * گذشت و بگذرد چون باد صرصر سنين عمرت از ستين چو بگذشت * همىدون بگذرد يك‌چند ديگر تو را از اهل دانش اهل دانش * شمردى هركجا كردند محضر تو معيار بزرگى در بزرگى * فراوان ديده‌اى ميران مهتر كسى كاندر تبار او بزرگى است * تو را بىشبهه بخشد جامهء زر