و له ايضا
اى ملك طينت خاتون عجم * فخر دولت شرف دودهء جم
اى تو در حشمت و شوكت بلقيس * وى تو در عصمت و عفت مريم
اى تو در زهد و عبادت راحيل * وى تو در جود و سخاوت حاتم
جبههسا بر در جاهت خورشيد * و آسمان بهر سجودت شده خم
تو نگهبان جهانى آرى * شير ماده است نگهبان اجم
در بر همت تو خاره و خاك * لعل و بيجاده و دينار و درم
بطن ارحام تو را تا حوا * صلب اسلاف تو را تا آدم
بطن در بطن همه بانوى ملك * صلب در صلب همه مير امم
از بزرگان زمانى اولى * وز كريمان جهانى اكرم
آنكه سر سود به خاك در تو * گو بنه بر سر خورشيد قدم
در لغز و مدح مقرب الخاقان ميرزا محمد يوسف آشتيانى مستوفى الممالك ايران
چيست آن لعبت كه دارد دو زبان در يكدهن * گاه سيمينش تن آمد گاه زرينش بدن
لعبتى شايستهء آغوش هر پير و جوان * شاهدى زيبندهء جيب و كنار مرد و زن
شاهدان را پيرهن از ديبه است و پرنيان * اى عجب كاين شاهد از آيينه دارد پيرهن
سالكان را در سفر مقياس تحديد طريق * زاهدان را شاهد تعريف در فرض و سنن
گر نشد ديوانه چون بر پاى دارد سلسله * ور نشد عاشق چرا زار و نزارستى به تن
گاه باشد از نظر پنهان چو حور پردگى * گاه خسبد بىحجاب اندر ميان انجمن
گاه چون دزدان مجرم سرنگون آويخته * گاه چون ميران محرم هرچه گويد مؤتمن
گاه ازو مرغى فشاند بال و گردد نغمهخوان * گه بود بىزخمهء مضراب مطرب چنگزن
دايره بر دايره بربسته بر وى چون سپهر * منطقه بر منطقه بربسته بر وى بىرسن
هرچه در وى دايره جنبنده بر يك تار موى * هرچه در وى منطقه بربسته بر وى بىسجن
بر همه چيزش شرف باشد از آن معنى كه هست * سال و ماه و روز و شب منظور مير انجمن
ميرزا يوسف عزيز مصر عزت آنكه هست * شاه را مستوفى كل ممالك بىسخن